ای وای بر آن دل که در او سوزی نیست سودازده ی مهر دل افروزی نیست
روزی که تو بی باده به سر خواهی کرد ضایع تر از آن روز تو را روزی نیست
خیام ما را به زیستن و زندگی با تمام رنج هایش می خواند و از لحظه لحظه ی زندگی باید بهره بگیریم که فردا خیلی دیر است باید ارزش این زمان بودن را درک کنیم تا فردا پشیمان از زندگی خود نباشیم .
خیام ما را به قدر دانی لحظه ها فرا می خواند که گوهری والاتر از آن نداریم . قدر زمان و قدر خود و قدر بودن با دیگران را بدانیم که فردا خیلی دیر است .
رسانه ی ملی ما که ادعای ملی بودن و اینکه شبکه یک شبکه هر ایرانی هست حتی از یک زیرنویس ساده درباره ی این رویداد بزرگ و بین المللی دریغ کرد تا معنای ملی بودن و ایرانی بودن را به همه ایرانیان نشان دهد ! این کدام ایرانی است که هیج جایگاهی به اندازه یک دقیقه هم حق نداشت تا از او یادی شود و از افتخار او .
شاید او باید یک غیر ایرانی عضو جنبش حماس یا وال استریت می شدتا از او یادی می شد ! در هر حال این افتخار بزرگ فرهادی بر هر ایرانی مبارک و میمون باد که ایرانی صلح طلب و ضدخشونت و فرهنگ ساز را بار دیگر به جهانیان یادآور شد .
انسان موجودی که برترین مخلوقات و هولناک ترین آنان است و سود خواهی و برتری طلبی دائمی او پایانی ندارد شاید و باید آرزو کرد هر سال نویی که می آید شاید ما خاشع تر و فروتنانه به پیرامون خود بنگریم تا رحمت و رحمانیت خداوندگار آسمان و زمین را در خود بیافرینیم و در این ره گام زنیم .
باید که از آرزوهای محال دست شوییم و در همین مدت کوتاه حیات به اندک قطره ای هم که شده به انسانی تر شدن رفتارها و نگرش ها کمک کنیم و درآرزوی خیال از کمترها محروم نشویم .امید آن که سال جدید میلادی این گونه باشد .
آذر برای افروختن آتش بوده است و چه زیبا ایرانی هر ماه و فصل و روز و روزگارش را تبیین و تفسیر و تنظیم کرده بود تا از لذت هستی غافل نشود و سختی و دشواری و درشتی زیستن او را از زیبایی های آن محروم نسازد که بهار عمر بسیار کوتاه و فرصت با هم بودن بسیار کوتاه تر.
باید اخگرها بیفروزیم تا گرمی بخش میانمان باشد تا همه در کنار هم سردی سخت زمستان را پشت سر گذاریم و بمانیم همان طور که منوچهری دامغانی می گوید:
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است باد خنک از جانب خوارزم وزان است
و در تاریخ نیز نیک می دانیم که این آتش بود که انسان را از خطر انقراض و نیستی نجات بخشید و به انسان گرمی و روشنایی و ابزار دفاع و پاک کنندگی داد تا از خود محافظت و مراقبت کند که همانا خداوند نیز نور آسمان ها و زمین است و آتش نشانه و آیه ای از این نور ایزدی .پرومته نیز از همین رو بود که آتش را به انسان داد تا انسان خود را نجات دهد و خود را زنده نگاه دارد.
از فرصت با هم بودن در زمستان بهره گیریم و گرما بخش زندگی هم باشیم که زمستان خواهد رفت و روسیاهی برای زغال خواهد ماند .از سردی و سختی خانه ی هم غافل مباشیم که ایزد آتش را برای همگان برافروخت تا همگان از آن گرمی بگیرند و گرما بخش زندگی هم باشند .
این آذر اهورایی را پاس بداریم و از سه آذر اهورایی شانزده آذر نیز یاد کنیم که به گفته ی شریعتی هیچ وقت دانشگاه را ترک نگفتند و ماندند تا به همه انسان بودن را و مسئولیت انسان را یادآور شوند و آتش انسان بودن و انسانی زیستن را برافروخته نگه داشتند.
آتش سوزی های عمدی و غیر عمدی در جنگل های منحصر به فرد گلستان و کردستان و زاگرس و دنا که چیز تازه ای نیست .خشک شدن دریاچه ها و تالاب های غرب و جنوب و شرق کشور که دیگر شنیدنش هم ملال آور شده است .
تبدیل شدن تالاب انزلی و میانکاله به محل فاضلاب و دفن زباله های خطرناک در جنگل ها و آلودگی آب های زیرزمینی که دیگر شنیدن ندارد!شوره زار شدن تالاب گاوخونی و دریاچه ارومیه که نگرانی و هراس ندارد!
و آدمی غافل از آن است که که او در دامان مادر (زمین ) زاده شد ُ بزرگ شد و روزی نیز به آغوش این مادر (زمین) باز خواهد گشت و کدامین فرزند است که با مادر خویش چنین رفتار کند که ما رفتار می کنیم؟
آری هنوز ما انسان ها در این جنون توحش گونه ی خودفریبی و مرگ و نابودی خود و لذت زیستن برای خود و خود و نه دیگری گوی سبقت را از یکدیگر ربوده ایم و هنوز در پندار زنده بودن خود هستیم !
نه پرندگان حق حیات دارند و نه جانوران و جانداران و درختان و و اصلا کل حیات! فقط ماهستیم و ما و این انسان به نهایت حقیر و جاهل به گفته قرآن هم چنان خود را بزرگ و پیروز و اشرف مخلوقات می داند !
گویی ما نه سازمان حفاظت از محیط زیستی داریم و نه سازمان میراث فرهنگی و هولناکتر از آن ما مردمی که سکوت اختیار کرده ایم و به تماشا نشسته ایم .زاینده رود خشک و اصفهان بی زاینده رود به کالبد بی روحی می ماند همانند شهر ارواح که صنعت و توسعه بدون توازن و عقلانیت و بدون مسئولیت آن را این چنین حزن آور کرده است .دریغا و دریغا فریادی و عشقی برای بودن!ناله و اعتراضی برای زیستن و نای بانگی برای شنیدن ! ما به کجا می رویم !؟
... یادم هست قبل از انقلاب به کردستان رفتم و یک شب مهمان آقای مفتی زاده بودم ایشان که یک کرد اهل سنت بود هم می گفت کتاب های دکتر (شریعتی) را در کردستان پخش و بسیاری را طرفدار دکتر کرده است .هم مارکسیست ها به دکتر بد می گفتند مثل میرفطروس و هم راست ها او را تخطئه می کردند مثل شیخ قاسم اسلامی هم سازمان مجاهدین او را تصفیه کرد و هم خود دولت با او بد بود حتی تیپ هایی مثل مطهری هم با او خوب نبودند . اما با وجود تمام این مخالفت ها ُ باز هم به قدری کلامش نافذ بود که کتاب هایش به همه ی کتابخانه ها راه پیدا کرد و در آخر به مساجد و محلات رفت . هنوز یکی از پرخواننده ترین کتاب ها ُ کتاب های اوست . این خیلی عجیب است که دکتر نقدش نسبت به خلفا به خصوص عثمان ُ بسیار تند است ُ اما با این حال نمی دانم چرا سنی ها با او بد نیستند؟! سعید حجاریان مصاحبه با ماهنامه نسیم بیداری سال اول شماره ی ۷ .خردادماه ۱۳۸۹
راز این دلبری و بی خبری در چیست که حجاریان با شگفتی از آن یاد می کند؟این پرسشی است ذهن سوز ولی راه گشا . پرسشی که خود وی نیز هیچ گاه تلاشی برای یافتن پاسخی برای آن نکرد و همین پرسش های بی پاسخ بود که ما را به ورطه ی تکرار و تکرار تجربیات تلخی پرتاب کرد که هزینه های گزافی نیز بابت آن پرداختیم ُ چرا که در همین مصاحبه هست که باز او سیاهه ی جدیدی از اتهامات برای شریعتی بر می شمرد بدون اینکه خویشتن را نیز به قضاوت بنشیند .
با این اوصاف ببینیم مناسبات شریعتی با اهل سنت چگونه سامان یافته بود که او را این چنین نه در میان هم وطنان اهل سنت ما که در میان تمامی کشورهای مسلمان که اکثریت آنها اهل تسنن می باشند محبوب و مقبول واقع شده بود ؟
مقدمه:
پرداختن به این مهم از این رو ضرورت دارد که جهان بیش از هر زمانی به گفتگو و شکیبایی و بردباری و پذیرش تکثر و حقوق برابر انسان ها نیازمند است و ما که خود منادی گفتگوی تمدن ها بوده ایم بیش از دیگران و پیش از هر گفتگوی بین تمدنی به گفتگوی با خود و با هم میهنان خود محتاجیم و قبل از دیگری باید خود را و فهم گونه گون خود را به رسمیت بشناسیم و بپذیریم و سپس با این پشتوانه ی عملی و نظری به گفتگو با دیگران نیز روی آوریم .
نمی توان بانگ گفتگو و وحدت و برادری و برابری سر داد اما اندیشه و قرائت او را به رسمیت نشناخت و محلی از اعراب برای او قائل نبود و حق فهمیدن را از او ستاند . برای شکل گیری جامعه ای که بتوان عدالتی در آن سراغ گرفت و در آن به مسالمت زیست باید که هم را بپذیریم و بشناسیم بدون آنکه خواستار خلع ید افراد از خود شویم و آنان را محکوم به پذیرش همه با من سازیم . ضرورت گفتگو میان هم و طنان یک کشور از سویی و ضرورت زیست مسالمت آمیز و بدون خشونت که عقل و عرف و حقوق بشری و الهی نیز آن را تایید و تجویز می کند از سوی دیگر ما را به این راه رهنمون می سازد .
این نوشتار می کوشد پاسخی هر چند ناقص به این پرسش دهد. قرائت شریعتی از دین چگونه بود ؟
قرائت ها و زایش فرق و مذاهب گونه گون در اسلام نخستین اگر چه از یک اختلاف سیاسی بر سر جانشینی پیامبر آغاز شد ولی بعدها مبدل به دو جریان و گفتمان غالب در میان مسلمانان با نام تشیع و تسنن گشت و واجد فقه ُ حقوق ُ کلام ُ فلسفهُ و ... مختص به خود شدند و از سوی دیگر ضرورت همیشگی تفسیر جدید و حتی ترجمه جدید از قرآن در هر عصری بوده و هست و نیاز زمان آن را ازاندیشمندان طلب می کرد.
فضای صف بندی شده در دهه ی چهل و پنجاه بین چپ ارتدکس به ویژه از نوع روسی و چینی آن و راست مذهبی ارتدکس از سوی دیگر منجر به دگماتیسم شدید و غیر قابل انعطافی شده بود که مجال شنیدن دیگر سخن ها را بر صاحبان فکر و خرد تنگ کرده بود . در چنین زمانه ای شریعتی به ایراد دیدگاه خود می پردازد و شروع به ترسیم آن می کند .
قبل از ارئه ی نظرات او باید ضرورتی را یادآور شویم و آن اینکه شریعتی در قامت یک متفکر شیعی آراء خود را در نقد چگونگی تعیین جانشینی پیامبر با صراحت تمام اعلام کرده و بر صلاحیت و شایستگی امام علی برای جانشینی پیامبر تصریح کرده اما این رای او مانع از این نشد که شریعتی انصاف و عدالت را قربانی رای خود سازد و وجدان و شرافت را منکوب کرده و حقیقت را قربانی مصلحت سازد .به دیگر سخن اینکه طبق این ضرب المثل معروف در فرهنگ ایرانی " عیبش را گفتی هنرش را نیز بگو" او به بیان توصیفی واقعیت در تاریخ با همان شرافت علمی و انسانی و وجدانی خویش می پردازد و تاوان این استقلال رای و التزام به حقیقت و روش علمی را می پردازد .و البته شریعتی این روش و سلوک خود را وامدار نبی اکرم و امام علی است که برای نمونه به دو یادآوری از سیره و شیوه ی انسانی آنان در برخورد با منتقدین و مخالفین اشاره می کنیم .
(( هنگامی که عبدا... بن ابی سر دسته ی خطرناک منافقان مدینه که در طول نه سال از هیچ خیانتی دریغ نکرده بود - پس از بیست روز درد جان کندن مرد و اسلام از شر بزرگترین دشمن داخلیش آسود . پیغمبر همواره با او مدارا می کرد و در برابر خیانتها ی ناجوانمردانه وی با تحمل و مهربانی و گذشت ُ شخصیت او را در میان مردم در هم می شکست و نفوذش را در دلها از میان می برد . در این جا نیز بر جنازه ی دشمن کینه توز خویش شخصا نماز گذارد و در مراسم کفن و دفن وی حضور یافت و تا هنگامی که کار دفن پایان یافت و سر گورش را پوشاندند ُ هم چنان بر سر گور وی ایستاد و این رفتار مومنان را سخت به شگفتی افکند.)) اسلام شناسی چاپ دانشگاه مشهد صفحه ۴۰۱ علی شریعتی
وعلی تربیت یافته رسول اکرم که به قول مولانا تندیس اخلاص است و منزه از دغل :(( ... و اما حرمت حقوق انسانی و آزادی اندیشه تا بدانجا که نماز می خواند و خوارج که دشمنان خونی وی بودند نمازش را در هم می شکستند ُ سخن می گفت سخنش را قطع می کردند و حتی او را استهزا می کردند و او در اوج قدرت بود و هرگز کوچکترین فشاری بر کسی وارد نساخت ُ او حاکمی بود که بر پهنه های بزرگی در آفریقا حکم می راند ُ اما زندانی سیاسی نداشت ُ حتی یک زندانی سیاسی و قتل سیاسی . و طلحه و زبیر قدرتمندترین شخصیت های با نفوذ خطرناکی که در رژیم او توطئه کرده بودند ُ هنگامی که آمدند و بر خروج از قلمرو حکومتش اجازه خواستند و می دانست که به یک توطئه خطرناک می روند ُ اما اجازه داد ُ زیرا نمی خواست این سنت را برای قداره بندان و قلداران به جای گذارد که به خاطر سیاستُ آزادی انسان را پامال کنند.)) مجموعه آثار ۲ خودسازی صفحه ۱۴۴و۱۴۵ علی شریعتی
شریعتی در عین نقد واقعه ی سقیفه به بیان واقعیت های تاریخی می پردازد و ابایی از اتهام و فحاشی و اعلام ارتداد از سوی افراطیون و دگماتیست های مذهبی ندارد و در این راه تا جایی پیش می رود که از سوی ارباب دین متهم به سنی گری و وهابیت می شود .برای ترسیم گوشه ای از آن فضای هولناک بد نیست به نامه ای که از سوی یکی از اعاظم دینی و فقهی آن دوران یعنی علامه آیت ا... مرتضی عسگری به شیخ محمد مهدی شمس الدین پس از برگزاری مجلس بزرگداشت از سوی امام موسی صدر نوشته است اشاره کنیم .متن نامه چنین است :
بسمه تعالی
فضیله الحجه الشیخ محمد مهدی شمس الدین المبتجل
السلام علیک و رحمت ا...
اعتراضات و اخبار و شکایات و پرسش های کتبی و شفاهی بسیاری بر من واصل شده است که چرا آقای موسی صدر در فوت علی شریعتی که منکر خاتمیت پیامبر و تحریف گر شریعت وی می باشد مجلس بزرگداشت با شکوهی به نام خود و مجلس خود ـ مجلس اعلای شیعیان لبنان برگزار کرد و قبلا نیز مجالس ترحیمی برای دیگران تشکیل داده بود و ای کاش ایشان بزرگترین فاسق روی زمین را مورد تجلیل قرار می داد و بزرگترین دشمن دین را مورد احترام قرار نمی داد . در واقع این اقدام وی نوعی تایید از تحریف اسلام و گسترش میدان گمراهی است و من نمی دانم که او برای روز قیامت چه پاسخی آماده کرده است ؟ و انا الله و انا الیه راجعون ـ مرتضی العسگری سه شنبه ۱۸رمضان ۹۷ هجری قمری.نشریه پنجره شماره ۵۹ بیستم شهریور ۸۹
این نامه متعلق به یک واعظ یا منبری کم سواد یا تحریک شده ای نیست بلکه از سوی یک اندیشمند شناخته شده ی دینی صاحب کتب و تالیفات متعدد ی صادر شده است که از مشاهیر دوران بوده است و مرجعی برای بسیاری از اهل تحقیق و پژوهش و مطالعه .
از سوی دیگر این نوشتار قصد این ندارد که اختلافات سیاسی و فکری و حتی طبقاتی امام علی و سایر صحابه را صرفا به یک تفسیر و قرائت دینی تقلیل و تنزل دهد و ترسیمی سطحی و کاریکاتور گونه از آن ارائه دهد بلکه ضمن اذعان به این تفاوت های مهم به گوشه ای دیگر از اندیشه ی مغفول مانده و به حاشیه رانده شده ولی بسار ضروری و حیاتی شریعتی می پردازد که در سایه ی انقلاب و جنگ و رقابت های سیاسی و عقیدتی به صندوقچه ی فراموشی سپرده شد و این نخست جفایی بزرگ بر شریعتی بود و سپس ستمی بزرگتر بر نسل جوان ایرانی و ساحت اندیشه .
ما باید بیاموزیم که پیش از اینکه از پای و زبان و بازوی خود استفاده کنیم از اندیشه ی خود بهره گیریم و آنگاه بکوشیم که اختلافات خود را با گفتگو آسان سازیم که دیگر نیازی به کاربرد زور و بازو نخواهیم داشت که این سخن و بشارت خداوندبه ایمان آورندگانش است که : سخن ها را بشنوید و بهترینش را انتخاب کنید.
۱-قرائت شریعتی از جریان تاریخی تشیع و تسنن :
(("لو علم ابوذر ما فی قلب سلمان فقد کفر " اسلام ابوذر و اسلام سلمان به قدری متفاوت است که اگر ابوذر خبر پیدا کند که سلمان اسلام را چگونه فهمیده ُ نبوت راُ خدا را ُ چه جور فهمیده فوری او را تکفیر می کند و یا در روایت دیگر هست که فوری او را به عنوان کافر و مرتد می کشد . اما هر دو مسلمانند. چرا ؟ برای اینکه اعلام این حرف ُ ارزشش عبارت است از : امکان دادن به همه ی اندیشه ها و عقل ها که در صحنه حرکت و خلاقیت و پیشرفت و پرورش فکری و معنوی ُ آزاد تلاش کنند و جولان اندیشه داشته باشند . این که شخص پیغمبر اعتراف بکند نه در یک مسئله ی علمی ُ بلکه در یک مسئله ی اعتقادی که یک حقیقت دینی در دو ذهن ممکن است فاصله اش بین کفر و اسلام باشد اما هر دو اسلام است و هر دو بر حق است و هر دو مسلمان بزرگند اعلام این اصل ( اصل آزادی اندیشه ُ آزادی تحقیق و آزادی برداشت و استقلال فهم ) برای هر فهمیده ی متفکر ُ جلو گیری از یکنواخت فهمیدن و تقلید عقلی است و بند یکنواخت اندیشی و قالبی فکر کردن دوران قرون وسطی را از سر عقل ها برداشتن و عقل ها را آزاد کردن و به هر کس گفتن این که تو حق داری در هر رشته ای که کار می کنی ُ آزاد بیندیشی و از کسی بیم نداشته باشی ُ کسی در تفتیش عقاید تو را نسوزاند و محکومت نکند ُ مجرمت نشناسد ُ کافرت نخواند ُ تفسیق و تکفیرت نکند ُ به دست عوام الناس نسپارد و تو آزادی که نتیجه تحقیق را بر خلاف نتایج علمای دیگر هم باشد اعلام کنی . عقلی که تصادم نداشته باشد و عقلی که با مخالف در نیفتد و فکری که دشمن نداشته باشد پوسیده است و می پوسد . دیکتاتوری برای چه بد است ؟ به قول روسو برای آن که در آن یک تن می اندیشد و دیگران حق اندیشیدن ندارند . و این است که جامعه تبدیل می شود به یک تن برای یک مغز . پس این سخن پیامبر درباره ی ابوذر و سلمان برای چیست ؟ می خواهد بگوید ابوذر آدم بی شعوری است ؟! هیچی نمی فهمد؟! سطحش پایین است ؟ عامی است ؟ و سلمان خیلی نابغه است ؟! یا نه می خواهد بگوید از اسلام دو برداشت و دو تا تلقی وجود دارد و این دو تا تلقی با هم خیلی فاصله دارند و هر دو اسلام هستند . اختلاف علماء امتی رحمه اختلاف میان دانشمندان ما رحمت است . نمی گوید که مصیبت است ُ نمی گوید که اشکالی ندارد ! می گوید رحمت است ُ یک مذهب قالبی بخشنامه ای دیکته شده نیست . انتخابات سقیفه را دو جور برداشت می کنیم . این یک بحث تاریخی است . من یک مورخم تو هم یک مورخ دیگر هستی .)) ۱
شریعتی با این تلقی و دین شناسی خود از جریان شناسی دین در تاریخ ایران و اسلام است که به نقد اندیشه ی روحانیت صفوی می پردازد و می نویسد : (( روحانی صفوی بر خلاف عالم شیعی ُ متعصب است ُ تعصب کور ُ بدین معنی که قدرت تحمل و حتی استعداد فهم عقیده و حتی سلیقه ی مخالف را ندارد ُ نه تنها مخالف اسلام یا تشیع را ُ بلکه مخالف "آقا " و طرز فکر و ذائقه ی آقا ! این است که هر چه نپسندد ُ بی درنگ تحریم می کند و هر که نپسندد ُ بی تامل تکفیر ! در حالیکه عالم در تشیع علوی : فبشر عبادالذین یستمعون القول فیتبعون احسنه (بشارت ده بندگانی که به سخن گوش می کنند و بهترینش را انتخاب می کنند ) . روحانی در تشیع صفوی از سئوال می ترسد ُ سئوال کردی ُ سئوال دوم جوابش یک دور تسبیح فحش و اتهام و لعن و نسبت های ناروا و تفسیق و تکفیر است چنانکه در پاسخ نویسنده ای که گفته بود برخی از مطالب فلان کتاب دعا سند ندارد فرموده بود : تو خودت که ادعا می کنی بچه ی بابات هستی ُ سند داری؟)) ۲
شریعتی بارها با یادآوری این آیه از قرآن که خطاب به پیغمبر نازل شده است که ولا تسبو الذین یدعون من دون ا... سوره انعام آیه ۱۰۸ و این سخن امام علی که انی اکره ان تکونو سبابین هرگونه دشنام و حتاکی نسبت به حتی مشرکان و دشمنان را از سوی مسلمانان در همان سال های آغازین طلوع اسلام را طبق فرمان صریح قرآن و امام علی مردود و محکوم می داند و از آن بیزاری می جوید .به وضوح روشن است که اگر ما مجاز به بی حرمتی به دیگری باشیم طبعا حقی نیز برای او قائل نخواهیم بود و در آن صورت سخن از عدالت گفتن و ندای حق ستانی از ظالمان دادن یک طنز برای سرگمی خواهد بود .
شریعتی فهم متکثر و پلورالیستی خود از دین و جریانات تاریخی را این چنین بسط و شرح می دهد: (( اختلاف زاویه ی جهت و بینش نه تنها در افراد است ُ بلکه در ملت ها و نژادها نیز وجود دارد . نیکلسون می گوید : هنر و ادب سامی به جزئیات و واحدها متوجه است و هنر و ادب آریایی به کلیات و پیکره ها ُ سامی درخت را می بیند و جنگل را نمی بیند . اختلاف زاویه دید و نیز اختلاف ابعاد معانی و اشیا در افراد و نیز در اجتماعات مختلف ُ مختلف است . زمان نیز عامل توانایی در تغییر این زوایا و این ابعاد به شمار می آید . بنابراین این تعدد و تکثر را نه تنها باید در عرض پذیرفت بلکه در طول نیز باید پذیرفت . زمان نه تنها زوایای دید ُ ابعاد ادراک و احساس را تغییر می دهد بلکه ارزشها ُ سلیقه ها ُ و حساسیت ها و ذائقه ها و شامه ها را نیز بی رحمانه می کشد و می زایاند و از این رو نه تنها جهان عناصر بلکه ُ با سرانگشت توانا و خستگی نشناس زمان ُ عالم ارواح و افکار و عواطف نیز محل کون و فساد دائمی است . تاریخ اسلام و مذاهب متعددی که در دامن آن زاییده شده است و هر روز نیز زاییده می شود آنچه که در تاریخ اسلام می بینیم ُ تشیع ُ درست است که از نظر سیاسی زاییده ی اختلاف بر سر یک مسئله ی سیاسی یعنی طرفداری علی برای احراز زمامداری بوده است ُ ولی از نظر جامعه شناسی موضوع بسیار پیچیده تر از آن است . چنین می نماید که از همان آغاز پیشوایان اسلام اساس اختلاف دیدها و فهم ابعاد مختلف وحی یا پایه اختلافات مذهبی را که دنباله اش در طول زمان کشیده می شود و از هر پیجستی شاخه های متعددتری می روید ُ گذاشته اند. گفته هایی از قبیل الطرق الی ... بعدد نفوس اخلائق یا کلم الناس علی قدر عقولهم . نشانه های همین روش است . ...بررسی زبان اسلام این احساس را در آدمی به وجود می آورد که در زیز ظاهری که به چشم های یک بعدی می آید ُ طبقات متراکم و متعددی وجود دارد که برای دیدن آن ها باید نگاه های دیگری داشت و شاید آن چه در اسلام عرفان نام دارد ...عبارت باشد از کوششی که تیزبینان و ژرف نگران خواسته اند رویه ها را بشکافند و به اندرون اسرارآمیز و ثروتمند کلمات و تعبیرات و اشارات پاگذارند و به اصطلاح سمبل ها را کنار بزنند و در ماورا آن به افق های تازه و سرزمین های بدیع برسند ... مسئله ی مهم و عجیب متشابهات در قرآن همین است ...اگر ادب علمی به من اجازه ی ابراز نظریه ای در تاریخ اسلام بدهد می توانم بگویم که اختلاف اصلی مذاهب را در اسلام ُ که ثمره ی طبیعی و منطقی اختلاف اصلی در درک ها و مشرب های افراد ُ اقوام و ازمنه است ُ پیغمبر و کتابش خود به عمد پایه گذاری کرده اند و بذرها ی این کشته های گوناگون و رنگارنگ را به دست خود در مزارع افکار و ارواح افشانده اند ...)) ۳
۲- توصیف شریعتی از خلفا :
ابوبکر: شریعتی در معرفی ابوبکر در آغاز دعوت پیامبر و سپده دم اسلام می گوید :(( او نخستین گرونده ای به پیغمبر از خارج خانه ی پیغمبر است ُ پدر همسر او ُ یار غار او و از نزدیک ترین یاران اوست ُ او هنگامی اسلام خود را آشکار کرد که جز شکنجه و مرگ و تبعید و تنهایی و شکست انتظاری نداشت . هنگامی به پیامبر گروید که حتی در خانواده اش هنوز ُ جز شخص علی که کودکی ده ساله بود ُ کسی به او دست بیعت نداده بود ُ او در مکه سرمایه داری مرفه بود و به خاطر ایمان به دعوت پیامبر ُ دست از زندگی و ثروتش شست و در مدینه ُ هم چون کارگری فقیر برای یهودیان کار می کرد ُ پیغمبر او را برای هجرت خطرناکش انتخاب کرد ُ در دوران خلافتش هم کوچکترین تغییری نکرد و حتی با همه سنگینی بار مسئولیت خلافت ُ عملگی می کرد تا نان بخورد و معتقد بود که خلافت انجام وظیفه امر به معروف و نهی از منکر است و حق ندارد از بیت المال مردم حقوقی بردارد و چون قانعش کردند که مدتی را برای زندگی است ُ کار شخصی می کنی ُ به کار مردم بپرداز و در ازای آن مزدی را که از کار فرمایت می گرفتی ُ از بیت المال برگیر ُ با یان همه هنگام مرگ ُ وصیت کرد ُ مجموعه ی حقوقی را که برداشته حساب کنند و با فروش زره و مرکبش ُ آن را به بیت المال پس دهند . پسرش محمدبن ابوبکر که شخصیتی بزرگ بود ُ نه تنها از مقام پدر ُ مقامی یا ثروتی کسب نکرد ُ که برعکس ُ محمد ُ یار وفادار و محبوب علی (ع) بود و در اوج دشمن ها و خطرات و خیانت های عصر خلافت علی ُ یاور علی ماند و در جنگ جمل ُ در کنار علی به جنگ خواهرش عایشه آمد و در مصر که عامل علی بود ُ جانش را بر سر وفاداری به علی گذاشت و علی چنانش دوست می داشت که او را" محمد بن علی " می خواند! ))۴
در باب دوران خلافت و حکومت ابوبکر می گوید :(( بهترین سندی که میزان آزادی سیاسی و دموکراسی واقعی را در آغاز حکومت اسلامی نشان می دهد خطبه ی خلیفه ی اول است ُ وی پس از انتخاب به پیشوایی سیاسی مسلمانان ُ به عنوان یک زمامدار ُ در یک نطق سیاسی چنین با مردم سخن می گوید : یا ایهاالناس قد ولیتکم ولست بخیرکم و لقد وددت ان واحدا منکم قد کفانی هذاالامر فلو وجدتم فی اعوجاجافقوموه ( مردم! من بر شما حکومت یافتم اما از شما بهتر نیستم . دوست می داشتم که کسی از شما مرا در این کار جانشین می شد . پس اگر در من کجی یافتید آن را راست کنید ) عربی گمنام از میان توده بر می خیزد و فریاد بر می آورد که : اگر در تو کجی یافتم با این شمشیر آن را راست خواهم کرد و خلیفه او را دعا می کند. و این نیز سبک سخن علی است . آنکه خود را نه تنها یک رهبر سیاسی بلکه مصداق حق و پیشوای هدایت می داند . وی در جواب یکی از افسرانش که او را بسیار می ستاید و می گوید که من همواره در برابر فرمان تو سراپا گوشم و چشم و به اصطلاح امروز کور کورانه دستور تو را اطاعت خواهم کرد می گوید : من هرگز چنین ستایش را نمی پذیرم و این حالت را نمی پسندم بلکه دوست دارم آنچه که حق می بینید آزادانه به من بگویید زیرا خود را برتر از آنکه به خطایی دچار شوم نمی بینم .)) ۵
عمربن خطاب :
شریعتی در باب خلیفه ی دوم و شناخت خود از نحوه ی ایمان آوردن او به پیغمبر چنین می گوید :(( او وقتی به پیغمبر گروید که وی هنوز در خانه ی ارقم مخفی بود و با سی و نه تن ُ که تمام پیروانش را تشکیل می دادند ُ در حکومت وحشت و شکنجه و خطر می زیست . در تمام دوران نبوت پیغمبر ُ همه جا با او بود و از نزدیکترین اصحاب وی به شمار می رفت . پیغمبر دختر او را به زنی گرفت و شخص علی دختر خویش را به همسری او داد ُ او اسلام را به یک قدرت بزرگ جهانی تبدیل کرد و کمر قوی ترین امپراطوری های شرق و غرب را شکست ُ او وارث پرشکوه ترین امپراطوری ها و سلطنت های زمین شد و هم چون یک ژنده پوش فقیر می زیست . پیاده راه می رفت و بر خاک می خفت . او فرزندش را که به شراب خوردن در مصر ُ متهم شده بود ُ به دست خود تازیانه زد ُ می گریست و می زد . با شگفتی پرسیدند: چرا می گریی ؟ پس چرا می زنی ؟ گفت : عمر قاضی می زند و عمر پدر می گرید ! وقتی هم در بستر مرگ افتاده بود ُ شرطی را که با شورای خلیفه گذاشت ُ این بود که فرزند او ُ عبدا... که به زهد معروف بود کاندیدای جانشینی او نکنند.)) ۶
شریعتی از دوران حکومت او و رفتارش با توده ی مردم چنین می گوید : (( بنی عباس در تاریخ اسلام کاری کردند که سرنوشت ما و تاریخ اسلام به این روز افتاد . یک کار عجیب کردند . توده مسلمان تا کوچکترین ناراحتی از نظر سرنوشت جامعه می دید ُ کوچکترین ظلم و ستمی از طرف خلیفه می دید ُ یا یکی از وابستگان قدرت خلافت را می دید که از مقام خودش سوء استفاده کرده ُ مردم کوچه و بازار از هر شغلی به مسجد می ریختند و داد و فریاد و محاکمه و توضیح خواستن و این وضع حساسیت اجتماعی توده مسلمان در زمان پیغمبربود ُ در زمان عمر بود در زمان ابوبکر بود ُ در زمان علی بود و حتی در زمان دوران بنی امیه بود . معلوم است که بر چنین مردمی نمی شود ُ "درست و حسابی حکومت کرد" نمی شود آنها را آرام و فارغ البال به زیر مهمیز کشید ! آنها تا این اندازه "فضول " بودند! همان طور که تا صدای اذان بلند می شد به نماز می رفتند همان طور هم وقتی که می دیدند عمر ُ امپراطوری که مصر و ایران و روم را برایشان گرفته ُ پیرهنی که از غنایم جنگ پوشیده از پیراهن اصحاب دیگر کمی درازتر است ( غنیمت ها باید مساوی تقسیم می شد چه عمر باشد چه یک سرباز ) اعتراض کردند که چرا این پیراهن تو بلندتر است ؟ مردم به جای این که از او سپاس گذاری کنند و برایش صلوات بفرستند ُ که ایران و روم را گرفته و ازش تقدیر کنند ُ اولین بار محاکمه اش کردند و یقه اش را گرفتند که چرا پیراهن تو از مال دیگران بیشتر است و غنیمتی که تو گرفتی از غنایم دیگر بیشتر بوده ؟ تبعیض کرده ای ! بعد عمر مجبور می شود ـ آن هم نه این که سخنگوی اش بیاید به مخبرین توضیحاتی بدهد ُ نه ُ می کشندش به مسجد ! تا عبدا... پسرش را شاهد بیاورد . می گوید : بیایید تحقیق کنید ُ نماینده بفرستید ُ هر جا که می خواهید نماینده بفرستید ُ چون من قدم دراز است و مقدار پارچا های هم که به همه رسیده بود ـ و برای بعضی ها کافی بود ـ برای من کافی نبود ُ این بود که عبدا... قسمت خودش را به من داد تا از دوتا قواره غنیمتی ُ یک پیراهن برای من بشود و بنابراین این سهم خودم به اضافه سهم پسرم عبدا... است . بروید ببینید ُ عبدا... از این غنیمت ندارد ؟ آنها هم رفتند و تحقیق کردند ُ بعد تبرء اش کردند! )) ۷
شریعتی چگونگی گفتمان علی (ع) را با خلیفه ی اول و دوم چنین بیا ن می کند : (( ... علی در خانه اش می نشیند و سکوت می کند و شمشیر بر روی مخالفانش نمی کشد چون مخالف داخلی است و بعد بیعت می کند و پشت سر همین ها نماز می خواند و بعد در جنگ ها مورد مشورت قرار می گیرد و برای آنها خیراندیشی می کند ُ و مراوده و دوستی دارد و در عین حال هرگز چنانکه دیدیم تا آخر عمر از سر اصول و مبانی اعتقادیی که به آن معتقد بود یک وجب عقب نشینی نکرد و حتی چنانکه دیدیم در هیچ یک از مواردی که انتقاد داشت گذشت نکرد ُ و چنانکه دیدیم در شورا برای تایید رویه دو شیخ خلافت را کنار گذاشت و نابودی خودش را امضا کرد و آن رویه را تایید نکرد .)) ۸
شریعتی در تحلیل نهایی و کلی خود از عملکرد و سیره و روش دوران زمامداری ابوبکر و عمر معتقد است که : (( ...در این جا با این که انتقادات اصلی شیعه - آن چنان که که از زبان علی تجسم عینی و کامل روح اسلام می شنویم درست و دقیق است ُ اما هیچ مورخ منصفی که از تاریخ سیاسی اسلام آگاه است ُ هر گاه حکومت این دو صحابی نامی پیغمبر را با رژیم های قیصرها و خسروهای تاریخ می سنجد ُ نمی تواند از اعجاب و تحسین خودداری کند ُ به عقیده ی من تنها بد اقبالی این دو مرد در این بود که رقیبشان مردی خارق العاده چون علی است و مورخان غالبا آنان را با وی می سنجند و محکوم می کنند . اگر علی در برابر نمی بود حکومت آن دو حکومتی بی نظیر در جهان جلوه می کرد .)) ۹
این گونه است که شریعتی راهی نو و در یچه ای تازه به روی باورمندان به وحی و رسول و پیروان علی می گشاید و انسان بالغ و تکامل یافته و متفکر و متعقل و خرد گرا را نه در تعصب خشن و ویران کننده اش و نه در دست کشیدن از اصول و باورهایش بلکه در عدالت و انصاف و حق گذاری و فتوت و بردباری و آزادگیش می داند و می نمایاند و خود از روندگان راهی است که پیامبر و علی از روندگانش بودند چونانکه رسول رحمت به معاذبن جبل ُ صحابی دانشمند و شایسته ی خود که مامور یمن می شود سفارش می کند : (( آسان بگیر و سخت مگیر ُ بشارت گوی باش ُ نه نفرت جوی ُ تو بر قومی وارد می شوی ُ از تو می پرسند کلید بهشت چیست ؟ بگو : شهادت بر اینکه جز خدای یگانه ای که شریک ندارد خدایی نیست))۱۰
علی شریعتی فضیلت و عدالت و دگرپذیری را از بزرگان آموخت و خود آموزشگر این راه شد راهی برای فهم این راز بزرگ که زمین و هستی برای همگان است و جایگاه همه ی آفریده ها ُ همه در نزد خداوندگار جهان برابر آفریده می شوند و از حقوقی برابر برخورداند و این کردار ما خواهد بود که در نزد دادار آسمان ملاک سنجش مینوی یا دوزخی بودن ماست که یزدان پاک خود داور نهایی آن خواهد بود و ما بندگان کوچک و ضعیف او در جایگاهی نیستیم که رای بر بهشتی و دوزخی بودن بنده ای دیگر دهیم .شریعتی و شاگردان و پیروان و روندگان راه او این آموزه را در زیست خود به اثبات رساندند و شاید مقایسه ای هر چند اندک میان شریعتی و رهروانش با دیگر نحله های فکری و یا رقیبانش قضاوت را برای ما آسان تر خواهد کرد .هیچ کس با شریعتی حیات را برای انسانی دیگر نه تنها تنگ نساخت بلکه تاوان دگر پذیری و آزادی جویی را به سنگین ترین وجهی پرداخت و حتی روشنفکران شریعتی ستیز نیز بدان معترفند و نمی توانند از آن چشم بپوشند .شریعتی و رهروان راه او مدافع همیشگی دفاع از حق اقلیت در برابر اکثریت بودند و هر صاحب فکر و دین و مذهب و مرام و عقیده و قوم و قبیله ای در نزد آنان به صفت انسان بودن و ایرانی بودن عزیز و محترم بودند .
جهان ما فراخ است و ماییم که باید دیدگان خود را باز کنیم و این هستی چندین میلیارد ساله را با عمر کوته و کودکانه چند ساله ی خود و قوه ی عقلانیتی که هر روز در جستجوی تجربه و نا شناخته ای جدید است نسنجیم و داوری نکنیم و حیات را و زندگی را و زنده بودن و انسان بودن را و اندیشیدن و فهمیدن را برای همگان قائل باشیم و به رسمیت بشناسیم که برای آرامش و صلح راهی و راهی جز این نیست و هم چون کلام خداوندی دعوت کننده ای باشیم وبس و نه تحمیل کننده ای هراس انگیز و نفرت گر .
فهم همگانی و دموکراتیک دین از حقوق ذاتی بشر می باشد و این حق در انحصار شخص یا اندیشه ای نیست و اگر این صبوری و برباری دینی گسترده شود و همه از رحمت این شکیبایی برخوردار شوند آنگاه است که می توان گفت جامعه ی اکنون ما گامی فرا پیش نهاده است برای تحقق هویت ملی و وحدت ملی در سایه ی کثرت ادیان ُ مذاهب و فرق و گروه ها و اقوام ایرانی .برای اثبات ندای ایران برای هر ایرانی و اصل آزادی فهم و اندیشه در دین نبوی هیچ روشی گویاتر از پذیرش پلورال و متکثر آدمیان از پدیده ها نیست و هیچ تبلیغی بلیغ تر از این برای تمدن ایرانی و اسلامی نیست .روایت متعصبانه و متصلبانه از دین نه تنها خدمتی به دین نیست بل چهره ی دین را عبوس و خوف انگیز نیز می سازد .چهره ی متبسم و انسان نواز و عدالت گستر دین را در ندای ابو سعید ابوالخیر و ابوالحسن خرقانی و مولانا و حافظ و اقبال لاهوری و طالقانی می توان دید یا در صورت خوارج و اخباریون و سلفیون و طالبان و واعظان و فقیهان شحنه شناسی که جز تکلیف و حدود و نکیر و منکر و ارتدادو کفر و دوزخ و عذاب و درفش چیز دیگری از دین برای جوانان ما و مردم این عصر ندارند ؟!. شریعتی اولین این راه دشوار و سترگ نیست و آخرین آن نیز نخواهد بود .
علی شریعتی در دامن فرهنگ ایران زاده شد و در زیر بارش وحی بالیده شد و دیده گانش را تا جایی بالا برد که بتواند جهان را این گونه ببیند و به ما بشناساند آن طور که خود می گوید:(( ... امروز همان اندازه که به ابوذر غفاری صحابی پیغمبر مومنم و از تصور او لذت می برم ُ چارلی چاپلین هم که درست در همین مرز او زندگی هنری و کمیک خود را تمام می کند ُ محبوب من است ُ او هم یار دلسوز بشر است . او هم همه ی عمر به معانی مطلق انسانی ُ به جامعه ی بشری به سرنوشت انسان وفادار مانده است . من مدتهاست در روح خودم تمرین کرده ام تا این حالت به صورت طبیعی من در آید تا دیوارهای محکم محیط محدود و کم عمق خودم را بشکنم تا در تعقیب افکار از این زیرزمین به آن زیرزمین نخزم و بر روی بالکن بلندی بیایم و دنیا را ببینم .)) ۱۱
این سخن کسی است که در دهه ی پنجاه خورشیدی و دهه ی هفتاد میلادی می زیسته است دهه ای که جنگ های چریکی و ایدئولوژیک و ضد امپریالیستی در اوج خود بین اردوگاه شرق و غرب ُ بین رزمندگان و پارتیزان های آمریکای لاتین و خاور دور و ایران با جهان سرمایه داری در جریان بوده است. دهه ای که صف بندیها و خط کشی های ایدئولوژیک و سیاسی اجازه ی کوچکترین خروج از کلیشه ها و رسمیت های زمانه را به افراد نمی داد و کسی را جسارت ورود به دنیاها ی غیر فرقه ای و غیر بخشنامه ای را نداشت .پس ما باید بیاموزیم و بیاموزیم که شریعتی دعوتی بود برای آموختن .نزدیک به چهار دهه از روزگار شریعتی می گذرد و ما هنوز در آغاز دهه ی نود خورشیدی در چگونگی رفتار خود و فهم خود از یکدیگر مانده ایم .رفتار شریعتی در مواجهه با آیت ا... مطهری علی رغم برخورد ها و حمله های صریح مطهری به شریعتی بسیار آموزنده است .شریعتی چه در ظاهر و چه در باطن چه در خطابه و چه در خفا کوچکترین بی حرمتی و ناشکیبایی و غضب از خود بروز نداد و کسی سراغ ندارد که وی علیه مطهری موضع خصمانه گرفته باشد و کینه و نفرتی از خود نشان داده باشد. باشد که ما نیز در برخورد با رقیبان و مخالفین و دگر اندیشان و دگرباشان گونه ای رفتارکنیم که مدعی آن هستیم ُ و آن همانا تکثر و تنوع و شکیبایی و صبوری و عدالت و انصاف و حق آزاد فهمیدن و بیان کردن و زیست بدون هراس و عذاب است.
به نظر می رسد برای درک مشترک از هم و از نگاه شریعتی به مقوله ی تکثر گرایی در دین فرق و مذاهب و عقاید و مشرب ها مرور ی بر کتاب اسلام شناسی دانشگاه مشهد و کتاب باز شناسی هویت ایرانی - اسلامی و مجموعه آثار ۲ خودسازی شریعتی خالی از فایده نباشد اگر چه دیدگان پر مهر خوانندگان این نوشتار خاصه ایرانیان و مسلمانان اهل سنت قطعا آن را از نظر گذرانده اند و خود بهتر از هر کس داوری خواهند کرد .
در پایان این نوشتار را تقدیم می کنم به روح بلند تازه پر کشیده ی مهندس عزت ا... سحابیُ و دختر مظلوم و معصومش هاله سحابیُ دردمند آزاده ای که برای تحقق تفاهم و تکثر و آزادی نوع بشر و اندیشه ی ایران برای ایرانیان رنج ها و مرارت ها کشید. صداقت و شفقت و شرافت و متانت و حجب و حیا و طهارت و معصومیت و مظلومیت و پاکدامنی و پاکدستی کلماتی هستند که در نزد اینان جانی دوباره گرفتند و معنی و طراوت تازه ای یافتند .
منابع :۱- مجموعه آثار ۲۶ صفحات ۱۷۵ تا۱۷۱علی شریعتی
۲- مجموعه آثار ۹ تشیع علوی و تشیع صفوی صفحات ۵۶ و ۵۲
۳- مجموعه آثار ۲۸ روش شناخت اسلام صفحات ۳۰۵ تا ۲۹۹
۴- مجموعه آثار ۲۶ صفحه ۳۰۴ و ۳۰۳
۵- مجموعه آثار ۳۰ اسلام شناسی دانشگاه مشهد صفحه ۳۰ و ۲۹
۶- مجموعه آثار ۲۶ صفحه ۳۰۴
۷- مجموعه آثار ۲۰ چه باید کرد ؟ صفحه ۲۱۳ و ۲۱۲
۸- مجموعه آثار ۲۶ صفحه ۱۸۹
۹-مجموعه آثار ۲۹ حسین وارث آدم صفحه ۳۵۶
۱۰- مجموعه آثار ۳۰ صفحه ۳۹۱
۱۱- مجموعه آثار ۳۴ نامه ها صفحه ۶۹ و ۶۸
درباره ی عزت ا... سحابی نوشتن باید از سه یا چهار نسل کمک گرفت که او با چند نسل از فرزندان سرزمینش زیست و هر نسلی اورا به صفت یا صفاتی می شناسد .
از او باید نسل دانشجویان نهضت ملی سخن بگویند هنگامی که او برای نهضت ملی مبارزه می کرد .از او باید نسل نهضت مقاومت ملی سخن بگویند هنگامی که نشریات راه مصدق را منتشر می کرد . از او باید نسل مهندس بازرگان و دکتر سحابی سخن بگویند هنگامی که او را به همرا یارانش در بیدادگاه پهلوی محاکمه می کردند . از او باید نسل جوانان از جان گذشته ای چون حنیف نژاد و بدیع زادگان باید سخن بگویند هنگامی که او برای حمایت از آنان اتهام ارسال نامه برای جلب نظر بزرگان را از سوی هاشمی را نیز به گردن گرفت تا هم بندش حکم سبک تری دریافت کند . از او باید شریعتی و نسل او سخن بگویند زمانی که او را تنها نگذاشت . از او باید نسل انقلاب سخن بگویند که همراه آنان پس از آزادی در مجلس قانون گذاری و در دولت و در مناطق محروم به دنبال برقراری آرامش و عدالت بود . از او باید نسل جنگ بگویند که چگونه برای دفاع از کشور برنامه ای اقتصادی تدوین کرد تا میهن و ملتش در امان باشند . از او باید نسل پس از جنگ بگویند که چگونه در کتاب احیا و کتاب توسعه دست به قلم برد برای گشودن راه توسعه و احیای هویت ملی منکوب شده . از او باید در فردای پس از پایان جنگ گفت که با انتشار نشریه ایران فردا کمر همت به باز یابی مای جمعی و هویت ایرانی و توسعه ی درون زا بست و منادی اصلاح شد . از او باید نسل اصلاحات سخن بگویند که چگونه با نگاهی مشفقانه همه را به بردباری و صبوری دعوت می کرد . از او باید نسل پس از اصلاحات سخن بگویند که او هم چنان در کنارشان ماند و نام و نانی برای خود نیندوخت بلکه برای او رنج و رنج و رنج ماند و نگرانی از آینده ی ایران .رنج و اندوه جانکاهی که این اواخر اورا واداشت تا از خداوند طلب مرگ کند .
از سحابی می توان هم چنان گفت و گفت و او و زندگی او برای همگان چه یاران و دوستانش و چه رقیبان و دشمنانش آموزنده هست . رقیبان و دشمنانی که در برابر عظمت و بزرگی او سر فرود می آورند و نمی توانند از حکم قلبی خود نافرمانی کنند که سحابی هم وطنی و یا رقیبی مهربان و دوست داشتنی بود که نمی توانی در برابر خوبی هایش تعظیم نکنی .او منتقدی دل سوز و پدری دردمند بود که فرزندش را با تمام عیب هایش دوست داشت .
جوانمردی و گذشت و سخاوت و حلم و بردباری و شکیبایی و مداومت و مقاومت در برابر هر شرایط ناگواری از او الگویی مثال زدنی ساخته بود کسی که به اعتراف دوست و دشمن علی رغم شصت سال مبارزه ی سیاسی فاقد پیچیدگی های یک انسان متوسط بود . او زلال و شفاف چونان آب بود . در نزد او دغل و فریب و نیرنگ و ریا و تزویر جایی نداشت . سحابی درون و برون ُ خانه و خیابان ُ دل و دماغ ُ عرفان و سیاست ُ دین و دنیا یکی بود و یکی بود .
این بسیار رشک برانگیز است که کسی نمی تواند از سحابی کینه و نفرت به دل بگیرد هر چند با نظرات او موافق نباشد . سحابی به قدری بی غل و غش بود که محبوبیت او میان تمامی طیف ها و اندیشه ها و فرق و اقوام حسادت انگیز شده بود و هیچ کسی را نمی توانی بیابی که از او خاطره ای مشفقانه و مهربانانه از او به یاد نداشته باشد .
سحابی تمامی عمر به اخلاق و جوانمردی وفادار ماند و قدرت و سیاست نتوانست ای دو گوهر عزیز و گران بها را از او برباید چرا که او هیچ گاه به قدرت دل نبست و از نردبان قدرت و سیاست برای خود اندوخته ای جمع نکرد و بلکه او بیشتر از آن که از ایران و میهنش بگیرد بدان بخشید و بدان افزود . سرمایه ی اخلاقی و انسانی که او در مناسبات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی برای هم میهنانش به یادگار گذاشت و رنج جانکاهی که برای آزادی و سربلندی و افتخار ملت و میهنش به جان خرید نشان از آزادگی و صدق گفته هایش می دهد .
سحابی به تجلیل و تمجید ما نیازی ندارد که خالق و خلق اورا به راستی می شناسند . فرهنگ گذشت و جوانمردانه ی سیاوو ش گونه ی او و پرتو تربیت نهج البلاغه ی علی (ع) در او نمایان بود . دوری از شهرت و ریاست و بی اعتنایی به نعظیم ها و نفرت ها از او یک نمونه ساخته بود . او به آرمان آزادی و عدالت و اخلاق تا آخرین لحظه ی عمر پشت نکرد و نشان داد که در این بازی گلادیاتور گونه ی درندگی و شقاوت سیاست می توان انسان بود و از فضیلت ها دفاع کرد و بهای آن را پرداخت .
سحابی گوهر گذشت و بخشندگی را به همه چشاند و این که ستم را نپذیر ولی بخشنده باش که جهان بدون گذشت و مدارا و شکیبایی بسی رنج آور و تلخناک خواهد بود .صدا و لبخند مهربانانه ی او و سیمای محجوب و محزون او همیشه در دلها و قلب ها جاودان خواهد ماند تا این راه بماند و نسل جوان استوار بر شانه های آن ایستاده به سوی تعالی و آزادی و عدالت پیش برود که این را را پایانی نیست .
ناصر حجازی را مردم نه به صفت ورزشی و فوتبالی اش که البته در این حرفه نیز حرفی برای گفتن داشت بلکه به صفات انسانی اش دوست داشتند و دارند ُ چرا که او جسارتی در کلامش و ابراز عقایدش داشت که هر کسی نداشت و او صداقت و شفافیتی در بیانش داشت که همه را به تحسین وا می داشت .
از سوی دیگر او شیک پوش ترین ورزشکار جنتلمن چند دهه ی اخیر ایران بود که این صفت ظاهر ی اش را نیز با چرخش قدرت و سیاست در ایران به ریا و تزویر نفروخت و ماند آن چنان که می باید می ماند .صورت و سیرت او هیچ گاه با باد سیاست و منفعت طلبی گره نخورد.کاراکتر و شاکله ی شخصیت او هماره با آراستگی و زیبا شناسی همراه بود که دیگران فاقد آن بودند و جامعه ی ایرانی دیریست که آن را فراموش کرده است .تناسب شخصیت افراد با ظاهر بیرونی آنان ارتباطی تنگاتنگ دارد و برون افراد تراوش درون آنان است و اگر کسی می خواهد معلم شاگردانش باشد باید در همه چیز معلم و استاد باشد .
حجازی در کنار تمام ضعف هایی که یک انسان می تواند داشته باشد دارای جاذبه کاریزماتیک و اتوریته ی خاصی بود که همه ی ورزشکاران را مجذوب خود می کرد و حتی افراد خارج از گود ورزش را نیز وادار به احترام می کرد.
ناصر حجازی برای نسلی یک نوستالژی بود و برای نسلی دیگر یک الگو و سمبل و شاید در ایران کمتر ورزشکاری باشد که پس از تختی این قدر در قاب دلها و عکس ها و خانه های مردم جای داشته باشد .
حجازی با تمام نقص و عیب هایی که یک انسان داشت همیشه خودش بود بدون هیچ رنگی و شخصیت او به نوعی رشک برانگیز بود .کسی که نه گفتن را خوب می دانست و تاوان آن را نیز می پرداخت .او با غرور ویژه ی خود به خودش و مردمش دروغ نگفت هر چند که گاه این غرور شخصیت به دیگران بر می خورد و آزار دهنده می شد اما محسنات او به قدری بود که مردم این عیب او را به او می بخشیدند .
برای حجازی و روح او احترام قائلیم چرا که بیش از آن که فوتبالیست باشد یک انسان بود . انسانی که بسیاری از ایرانیان نوجوانی و جوانی و حتی میانسالی و کهنسالی خود را با او به سر کردند و به عشق او در دنیای خود لذت می بردند و شجاعت و جسارت و صداقت او را تحسین می کردند.
یاد اسطوره گرامی باد .
هر شاخ بنفشه کز زمین می روید خالی ست که بر رخ نگاری بوده ست
امروز روز خیام است ُ خیامی که از قرن پنجم تا اکنون زنده هست و هم چنان می سراید . سرایش تولد و مرگُ زایش و هستی و نیستی . بودن یا نبودن ُ ماندن یا رفتن ُ افسانه یا واقعیت ُ حقیقت یا خیال. خیام با ماست چون ما هستیم و خیام با تمام نسل هاست چون او درد مشترک همه ی انسان هاست و او فریادگر بیدار باش انسان است از سیل ویرانگر و شدید و بی امان زمان و زمانه .
خیام عزیزتزین گوهر بی بازگشت انسان یعنی عمر و زمانه ی او را فریاد کرد تا زمان بی امان را از دست ندهد و فراموش نکند و بداند که که در پس تمامی جنگ و جدل ها ُ انسان را فراموش مکن که وقت تو تنگ است و آرزوها بی پایان . پس از عمر عزیز بر گیر و فرصت را از دست مده .
خیام آن یار و دوست و برادر ماُ ما را سفارش کردو آیندگان را نیز سفارش خواهد کرد که از این هم وطن و هم کیش و هم مهر خود بیاموزند که فرصت دوباره ندارند . پس شاد زی و شادی گستر باش و دردمندان را نیز دریاب که جهان با شادی دیگران زیباتر و دل نشین تر است .
و پایان سخن با خیام عزیز:
ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست دریاب که هفته دگر خاک شده ست
می نوش و گلی بچین که تا در نگری گل خاک شده ست و سبزه خاشاک شده ست
نگاه تلخ و زهر آگین او به هستی و زندگی باعث شده است تا همیشه این پرسش رازآلود بر زندگیش سایه افکند که چگونه و چرا او به چنین دریافتی از زند گی رسید که به چنین تصمیمی رسید تا خود آن را به پایان برد ؟! او از زندگی چه آموخت و چگونه آن را شناخت که چونان گیاهی تلخ در دشت ادبیات ایران زاده شد و بالید و پژمرد!
این ها و پرسش هایی این گونه را بایدبا غور در زندگی و آثارش بجوییم و بیابیم و زندگی و مرگ او آن قدر به اندیشیدن و به تامل می ارزد که ما وقتی را برای آن بگذاریم .
او هم چنان سئوالی بزرگ پیش روی هم وطنانش و هر انسانی است که درد و رنج انسان را دارد هر چند پاسخ های او ممکن است مورد پذیرش ما باشد یا نباشد . پرسش های او مهم تر از پاسخ های اوست .
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
بار دیگر نوروز باستانی ایرانی از راه رسید و ما را به میهمانی خویش خوانده است تا با جمشید جم و نیاکان ایران زمین تجدید خاطره ای کنیم و خداوندگار ُ آفرینش را در این روز قرار داد و نوروز لحظه ی آغاز است و آفریدن و ماندن و رفتن .
بازگشت به لحظه ی آغاز آرزوی دیرین انسان بوده و هست و نوروز یادمان این شروع و جوشش است تا ما هم بیاغازیم تا شکست بر ما مستولی نشود .
نوروز ُ زمان و طبیعت و انسان و گیتی را به مهر و صلح و همزیستی با هم فرا می خواند و ما را به خویشتن ُ که انسان با مادر انسان یعنی طبیعت بیش از این جفا نکند .
داریوش در تخت جمشید و فردوسی در طوس و حافظ در شیراز و مولانا در بلخ و قونیه و رودکی در سمرقند و بخارا و خیام در نیشابور و سعدی در شیراز ما را در این جشن بزرگ ایرانیان به نظاره نشسته اند تا بودن خویش با ما را یادآور باشند و اندکی شادی را نیز در این زمانه ی تلخ و درشت و تیره بچشیم و دیگری را نیز در آن شریک سازیم .
یاد دردمندان را از خاطر نبریم که لبخند یک از آن ،ما را بس .
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی
نوروز ۱۳۹۰ هجری خورشیدی بر همه ی شما ایرانیان خجسته و مبارک باد .
این نوشتار چند سال پیش به طور تقطیع شده و اختصاری و با تغییراتی که مفهوم مرکزی و محوری مقاله را در هم ریخته بود انتشار یافت و اینک متن کامل و باز نویسی شده ی آن را تقدیم خوانندگان فرزانه و خردمند میهنم می کنم .
محمد مصدق در ۲۹ اردیبهشت ۱۲۶۱ هجری خورشیدی در تهران دیده به جهان گشود و در ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ خورشیدی در احمد آباد ُ تبعید گاهی که خانه ی ابدی او شد چشم از جهان فرو بست . زندگی پر فراز و نشیب مصدق و دوره ی طولانی مسئولیتهای دولتی و سیاسی او در سمت والی گری ُ وزارت ُ وکالت ُ نخست وزیری ُ از جمله فعالیت ها و مبارزات سیاسی او همیشه مورد نظر و توجه و کنکاش و تحلیل و پژوهش بوده است و کمتر به وجه پنهان و مغفول مانده ی شخصیتی و روش و منش اخلاقی و سلوک فردی و معنوی وی اعتنایی شده است ! (اخلاقی که خداوندگار جهانیان هدف از فرستاده ی رسولش محمد امین و دین پاکش را کامل کردن اخلاق بیان می کند و تمامی زیست انسان را در زیر لایه ی ظاهری و بیرونی و آشکار انسان تحت تاثیر خود و سیطره ی خود قرار می دهد ) .
این غفلت وقتی بیشر نمود می یابد که عرصه سیاست را نزد عامه مردم فهم کنیم و بسنجیم ُ عرصه ای که در نزد مردم هماره جولانگاه دروغ و فریب و نیرنگ و فرصت طلبی و سود جویی و خیانت و بی رحمی و رذالت و دژخویی شناخته شده و مصداق این ضرب المثل خود کرده اند که (سیاست پدر و مادر ندارد) .و از این رو سیاستمداران و یا رهروان سیاست معمولا شخصیت هایی ریاکار و مزور و چند چهره ای محسوب می شوند که برای رسیدن به اهداف خود دست به هر عمل نا صواب و مذمومی می زنند و هر کرداری را مباح می دانند و برای گفتار و دعوی خود ادله ی بلند بالایی از سیاسیونی که زندگی آنان در گذشته و حال مصداق بارز این همه دغل و نیرنگ می باشد برای انسان اقامه می کنند که به واقع جز شرمساری و خجلت پاسخی برای آن نیست .
اینها همه در هنگامه ای است که جامعه ی امروز ما در شرایط کنونی با خطر سقوط ارزشهای اخلاقی و انسانی روبروست و این سرمایه ی گرانقدر و پر ارزش اجتماعی که تکیه گاه هر حرکت و تحولی می باشد مورد تردید و تزلزل واقع شده و نه تنها عرصه سیاست که عرصه روابط اجتماعی و خانوادگی و بین فردی را نیز در نوردیده و همه ی خانواده ها و صاحب نظران علوم اجتماعی را به تامل و تفکر وا داشته تا شاید راه علاج و درمانی برای این سیل ویرانگر ی که مناسبات شخصی و فردی انسان را نیز در حال بلعیدن و فرو خوردن است پیدا شود .
شاید یکی از متهمین اصلی این ویرانی همانا سیاستمداران و رفتار و عملکرد آنان باشد ُ چرا که آنان در لباس یک دولتمرد یا مبارز سیاسی در جامعه حضوری گسترده و تاثیر گذار دارند و به طور مداوم مورد داوری و قضاوت شهروندان قرار دارند و همه روزه مردم خود در زندگی روزمره ُ شاهد گفتار و رفتار آنان هستند و اندک افرادی را به یاد می آورند که (پندار و گفتار و کردار )آنان بر هم منطبق بوده باشد و صداقت و راست کرداری آنان در زیست فردی و اجتماعی و سیاسی همانی باشد که مدعی بوده اند و بیشتر از آنکه از این سرزمین بهره برده باشند و برای خود و میراث خواران خود اندوخته باشند برای آن جان فشانی کرده اند و بخشیده اند و مانند آن نو کیسه هایی نباشند که در تاریخ ایران دیر آمده باشند و یک شبه ره صد ساله را (در غارت و شهوت و جنون اندوختن و چپاول ) پیموده باشند و حتی گوی سبقت را از رقیبان خود ربوده باشند .
این نوشتار می کوشد تا وجهی از شخصیت مصدق را که بسیار اندک مورد بازکاوی و باز خوانی قرار گرفته است به دیده ی خوانندگان فضیلت دوست عرضه کند تا از این ره مایه ی عبرت و توشه ای باشد برای هر کس که گام در عرصه ی فعالیت های جمعی و اجتماعی می گذارد و بیاموزیم که که می شود به سیاست و اجتماع و جامعه نیز نگاهی اخلاقی و متعالی و انسانی داشت در عین حالی که اصول و باورهای فکری و عقیدتی را حفظ کرد .
خود خواهی ُ خود محوری ُ خود برتر بینی ُ خود شیفتگی ُ جاه طلبی ُ مطلق اندیشی ُ و خود حق پنداری ُ و فرصت طلبی و سود جویی رذیلانه ُ همواره ساحت سیاست را تهدید می کند و رهزن بسیاری از حرکتها ی اجتماعی بوده است . از سوی دیگر اصول اخلاقی ارزشهایی عام و جهانشمول می باشند که که فراتر از هر دین و مذهب و مسلک و باور و فرهنگی مورد خواست و تایید همگان می باشد و در بطن هر جامعه ای حضور و بروز دارد و آموزه های دینی نیز می تواند آن را نفی با اثبات ُ تضعیف ُ یا تقویت کند .
شناخت سلوک زاهدانه و اخلاق مدارانه ی مصدق ضرورتی انکار ناپذیر است تا راز پایداریُ و مقاومت و مداومت و ماندگاری و مانایی او بیش از پیش روشن تر شود و الگو و اسوه ای باشد برای راه سخت و دشوار آزادی - عدالت و معنویت .
ای دل آن به که خراب از می گلگون باشی بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره خانه ی لیلا که خطرهاست به جان شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
این چند بیت فالی است که امیر نظام گروسی از رجال عهد ناصری برای مصدق نه ساله گرفت ُ تا مصدق را مهیای راهی کند که در آن راه پر خطر و بلا خیز مجنون بودن اولین شرط عاشقی است .
مصدق از دوازده سالگی که به جای پدر سمت مستوفی گری خراسان را بر عهده می گیرد راهی را آغاز می کند که تا پایان عمر جملگی گواه بر این است که او مصداق کامل این ابیات حافظ شد .
یکی از مهم ترین وقایع دوران اولیه ی زندگی او مربوط است به زمانی که وی در فرنگ تحصیل می کرد .در همان جاست که اطلاع می یابد اعتبار نامه ی یکی از نمایندگان مجلس شورای ملی به عنوان تطمیع در انتخابات در یکی از شعبات مجلس مورد اعتراض قرار گرفته و شاهدی که برای گواهی به این که (( لیست دوازده نفری هست که مورد تطمیع قرار گرفته اند ))ُ نام دکتر مصدق را نیز ذکر می کند ُ و این در حالیست که که مصدق چند سالی بوده که در ایران نبوده و نه کاندیدا بوده و نه لیستی را دیده و نه کسی را ملاقات کرده .
این پیشامد باعث تاثر شدید او شد و به قدری اندوهگین و محزون می شود که در بستر بیماری می افتد و دچار تب شدیدی می شود ُ مادرش که به عیادت او می رود علت را جویا می شود و مصدق جوان ماجرا را برایش شرح می دهد و مادر در پاسخ به او می گوید :(( ای کاش به جای حقوق در اروپا ُ طب تحصیل کرده بودی ُ مگر تو نمی دانی که هر کس تحصیل حقوق نموده و در سیاست وارد شد باید خود را برای هر گونه افترا و ناسزا حاضر کند و هر ناگواری که پیش می آید تحمل کند ُ چون می دانم که تو غیر از خیر مردم نظری نداری باید بدانی که وزن اشخاص در جامعه به قدر شدائدی است که در راه مردم تحمل می کنند. این بیانات آن هم از زبان مادری که مرا بسیار دوست می داشت و غیر از خیر جامعه نظری نداشت آن قدر در من تاثیر نمود که آن را برنامه زندگی قرار دادم و از آن به بعد هر فحش و ناسزا که شنیدم خود را برای خدمت به مملکت بیشتر آماده و مجهز دیدم .))۱
شجاعت ُ جسارت ُ صراحت در گفتار ُ حقیقت گویی و صداقت سلامت نفس و حریت و پاکدامنی در برابر حاکم ُ پادشاه ُ و دیکتاتور خشن و خودکامه ای چون رضا خان از جمله رفتار تحسین برانگیز و ممدوح مصدق است که تاریخ آن را ثبت و ضبط کرده است . مصدق روزی را به یاد می آورد که رضا شاه از او به عنوان نماینده ی مردم تهران دعوت می کند تا با او ملاقاتی داشته داشته باشد ُ چرا که مصدق از جمله معدود نمایندگانی بوده است که بر خلاف سایر نمایندگان سفله و فرومایه ای که در سرای سلطنت سجده می برند و متملقانه و زبونانه هر دوشنبه به حضور رضاشاه شرفیاب می شدند نمی رفته است .
در این ملاقات رضا شاه به مصدق می گوید :(( در مجلس گفتید آن چه را که نمی بایست بگویید . عرض کردم آن چه روز نهم آبان ۱۳۰۴ (روزی که سلسه قاجاریه به دستور رضاشاه در مجلس منقرض اعلام شد و سلسه پهلوی بر سر کار آمدکه مصدق یکی از مخالفان سر سخت آن بود ) ُ گفته ام از نظر مصالح مملکت بوده است و من بین شاه وطن دوست و مملکت فرقی نمی گذارم . فرمود توضیح دهید تا قانع شوم . عرض کردم روزی محمد علی شاه مرا احضار کرد و فرمود : که خواستم توسط معاون الدوله وزیر خزانه دولت با آیت ا...بهبهانی راهی باز کنم ُ کاری نکرد. هر گاه شما بتوانید کاری کنید موجب امتنان است . عرض شد که شاه را با ایشان چه حاجت است ؟ ایشان هر چه دارند از همراهی و مساعدتی است که با آزادیخواهان می نمایند ُ شاه هم همین رویه را اختیار کنند و با مشروطیت مخالفت نفرمایند تا دکان سیاسی آقا تخته شود و آقا و اصحابش همگی تابع شاه شوند . همان روز مذاکرات با شاه را به مرحوم بهبهانی گفتم ُ تصدیق نمود و بسیار خندید . رضا شاه فرمود باز بگویید ُ عرض کردم موقع آمدن به حضور ُ چشمم به سر در سنگی افتاد . این بنای با عظمت را اعلیحضرت برای چه می خواهند ؟ گفتند ُ در خانه من است ُ مگر من خانه نمی خواهم ؟ عرض کردم خانه ی حقیقی شاه قلب ملت است ُ اگر آن را دارند احتیاجی به اینها ندارند . فرمود دیگر بگویید . عرض شد از بستن طاق نصرت در ولایات و آوردن مردم با البسه ی عاریتی به استقبال شاه مقصود چیست ؟ چنانچه شاه به مردم خدمت کنند اگر مردم ندانند باز اعلیحضرت ماجورند چون که تاریخ خدمات هر پادشاهی را به مملکت خود فراموش نمی کند . فرمودند که حرف های شما جواب ندارد ُ غرض از خواستن شما این بود که بدانم برای چه از مجلس صرفنظر نمی کنید . عرض کردم آقای مستوفی می خواستند مرا وزیر خارجه کنند و اصرار هم نمودند نتوانستم قبول نمایم . فرمود ُ من به او گفته بودم که شما را وارد این کار کند. حالا مقصود این نیست که وزیر خارجه شوید بیایید خودتان مستوفی باشید (یعنی نخست وزیر ) گفتم چون مجلس مرا برای کمیسیون دیگر به نام کمیسیون تطبیق حوالجات انتخاب نموده که با حقوق دویست تومان در ماه همین وظیفه را انجام نمایم هر گاه برای گرفتن ماهی هزار تومان از آن کار استعفا کنم مردم می گویند ُ طمع مرا به چنین کار نا بکاری وا داشت . از اعلیحضرت هم که قبول کنم خواهند گفت که ماهی هزار و پانصد تومان را به دویست تومان حقوق مجلس ترجیح داده ام . این است که استدعا می کنم تا آخر دوره ی تقنینیه از من صرفنظر نمایید . )) ۲
مصدق در ادامه می افزاید که شاه از من خواست در این مورد به کسی چیزی نگویم و نتیجه می گیرد که هدف رضا خان از این پیشنهاد بیرون راندن او از مجلس بوده که موفق نمی شود . طرفه آن که علی رغم اینکه سال ها بعد مصدق این خاطرات را نقل می کند در مقام نقد و نفی رقیبان یا مخالفان و دشمنان خود نیز ادب و عفت کلام را به جا می آورد و طهارت روح و سلامت نفس او باعث می شود که بدون توسل به شریعتمداری و دین فروشی کلامش را به فحاشی و ناسزا گفتن و درشت گویی نیالاید و جانب اخلاق را پاس دارد .
هم چنین مصدق درباره ی بازسازی قصرهای سلطنتی رضاشاه که در مجلس مورد بحث قرار گرفته بود ضمن نطقی صرف هر گونه هزینه از بیت المال ملت برای این امور را رد می کند و می گوید :(( به نظر بنده وضعیت شخص پادشاه هر قدر در یک مملکت متناسب یا وضعیات مردم باشد صلاحش بیشتر است . امروز که وضعیت مردم این مملکت این طور است که در گوشه ی خیابان ها زندگی می کنند به هیچ وجه صلاح نیست برای شاه قصر بسازند ُ مردم توی خیابان ها افتاده اند و منزل و ماوی و مسکن صحیحی ندارند و بدین جهت چه قدر خوب است این قصر فرح آباد که مظفرالدین شاه ساخته و این قصر دوشان تپه که ناصرالدین شاه ساخته اینها را خراب کنند ُ چرا برای اینکه ما با این صدو سی پنج هزار تومان (هزینه ساخت و بازسازی قصر ) می توانیم یک کارخانه کاغذ سازی یا قند سازی بیاوریم و برای مردم مملکت کار پیدا کنیم ُ عقیده ام این است که شاه مملکت یا وزیر مملکت یا رییس الوزرا مملکت اگر در یک اتاق بنشینند که سقف آن چکه کند و خیلی هم تزیینات نداشته باشد آن بهتر است و افتخارات آن برای ما بیشتر است .)) ۳
توجه دکتر مصدق به حقوق جامعه و حق الناس و رضایت خلق به قدری است که فرزندش غلامحسین مصدق خاطره ای از کودکی خود در سوییس نقل می کنند که بسیار آموزنده است وی می نویسند :(( روزی مادرم قصد داشت برای نهار پلو خورش بادمجان درست کند ُ اما غوره برای خورش بادمجان نداشتیم ُ در همسایگی ما باغچه و موستان بزرگی بود و من ضمن عبور درخت های انگور را دیده بودم ُ بدون اینکه به مادر حرفی بزنیم با احمد برادرم بیرون آمدیم و از دیوار باغ همسایه غوره چیدیم و آوردیم . مادر از شنیدن ماجرا ناراحت شد و ما را ملامت کرد و گفت ُ بعد از ظهر می رویم و با عذر خواهی از صاحبش بهای آن را می پردازیم . ظهر که پدر آمد از غذا خیلی خوشش آمد و تعریف کرد و از غوره آن پرسید ُ مادرم گفت غلام و احمد غوره را از باغ همسایه چیده اند . پدر با شنیدن این خبر ُ سخت عصبانی شد و به ما گفت شما دزدی کرده اید ُ بی اجازه وارد خانه مردم شده اید ُ پدرتان را می آورم هر دوتان را می کشم ُ ما پا به فرار گذاشتیم و سرانجام با وساطت مادر ماجرا پایان یافت . )) ۴
مصدق علی رغم تمکن مالی و استغنای مادی خود هیچ گاه دست به حیف و میل و اسراف و خوشگذرانی و ریخت و پاش نزد و فرزندانش را نیز از این کار منع کرد و هر گونه تبذیر و تفاخر و لذت جویی اشرافی گونه را (گرچه اشراف زاده بود و لقب مصدق السلطنه داشت) قدغن کرده بود و به گفته طالقانی بزرگ او بر خلاف طبقه و جایگاه خود که اشرافیت بود برخاست و جانب توده ی محروم وطنش را گرفت .
غلامحسین مصدق از دوره ی تحصیل خود در اروپا یاد می کند که چگونه پدر بر خرج و دخل ما نظارت می کرد و ما را مورد بازخواست قرار می داد. وی می گوید که مخارج ما را پدرم برای ما ارسال می کرد ولی در یکی از سالها ی اقامت در اروپا به دلیل این که تازه ازدواج کرده بودم هزینه زندگی آنها بالا رفته بود و خرج زندگی شش ماهه را در سه ماه تمام کرده بودم که پس از بازگشت به تهران پدر هنگام رسیدگی به حساب مخارجم متوجه موضوع شد و با تغیر و تشدد گفت :(( مگر پول علف خرس است ُ یا من سکه می زنم که تو خرج شش ماهه را سه ماهه تمام می کنی؟ در این مملکت هزاران جوان با استعداد نمی توانند به مدرسه ابتدایی بروند ُ شاید خیلی از آنها از امثال شما ها با استعدادتر باشند ُ من املاکم را می فروشم و خرج تحصیل شماها را می دهم ُ اما هرگز حاضر نیستم یک شاهی اضافه بدهم ُ هر کاری می خواهی بکن . )) ۵
آزادگی و ایستادگی اصولی و اخلاقی مصدق و اعتقاد او به قانون و قانون گرایی باعث می شود تا از سمت نمایندگی مجلس به دلیل صغر سن استعفا دهد و این تقید به قانون را در دفاع از حقوق همگان حتی حقوق مخالفانش نیز به اثبات رساند و به دفاع از حقوق قانونی فردی اقدام کرد که سالها ی پیشین علیه او اقدام به افشاگری و نطق های آتشین زده بود . در پنجم دی ۱۳۲۵ در نامه ای به قوام السلطنه نخست وزیر می نویسد :(( ...و اما راجع به جناب آقای سید ضیاالدین طباطبایی که قریب نه ماه است به امر آن جناب توقیف و اکنون از قرار معلوم می خواهند را ایشان تبعید کنند ُ هر چند این جانب نظریات را خود را در مجلس شورای ملی نسبت به ایشان در پاره ای از مسائل اظهار نموده ام ولی اکنون از نظر حفظ اصول و احترام به قانون مقتضی است که به توقیف غیر قانونی و یا تصمیم به تبعید ایشان و تمام اشخاصی که بدون ذکر علت تبعید و یا زندانی شده اند خاتمه داده شود . الملک یبقی بالعدل . یقین دارم که رهبر حزب دموکرات ایران که خودشان گرفتار این روزها شده راضی نخواهند شد که این اشخاص و عائله آنها ناله نموده و به حکومت دموکراسی لعنت کنند . )) ۶
عشق و علاقه مصدق به جوانان ُ خاصه دانشجویان این دیار همیشه در دل و جان او بود و مهر او به آینده سازان میهنش تا پایان عمر جاری و ساری بود . دلبستگی که ناشی از مهر پدری به فرزندش بود . به گوشه ای از این شیفتگی و دلبستگی و دلبندی عاطفی و فکری و عقیدتی وی به دانشجویان اشاره می کنیم :(( مصدق دستور داده بود که کتابخانه شخصی اش را با چند صد جلد کتاب به کتابخانه دانشکده حقوق دانشگاه تهران هدیه کنند تا جوانان دانشجو از آن استفاده کنند .)) ۷
در نامه ای به فرزندانش احمد و غلامحسین می نویسد :(( فرزندان عزیزم احمد و غلامحسین ُ چناچه یادداشت های من به علت حریق و غارت خانه از بین نرفت و موانعی هم برای طبع نباشد ُ آنها را به آقایان عزیزم دانشجویان دانشگاه تهران بدهید که به طبع رسانند و آن چه از بابت حق مولف به دست می آورند در راهی صرف کنند که عموم دانشجویان بتوانند از آن استفاده کنند. )) ۸
در وصیت نامه ای که دکتر مصدق در ۲۰آذر ۱۳۴۴ به عنوان آخرین وصیت رسمی خویش تنظیم کرده درباره دانشجویان این چنین وصیت می کند که :(( ...از عوائد سال دوم (املاک مصدق) قطعه زمینی برای باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران مناسب باشد با نظر نماینده آقایان مزبور خریداری شود و چناچه آقایان دانشجویان قطعه زمینی در اختیار داشته باشند مبلغ مذبور را به نماینده و یا نمایندگان قانونی آقایان دانشجویان بدهند که آنها خود مبلغ مذبور را صرف تعمیر یا ساختمان جدید آن بنمایند. )) ۹
ملی شدن صنعت نفت که از بزرگترین افتخارات مصدق محسوب می شود و در تاریخ ایران این کار بزرگ به نام او ثبت شده است و خود در این راه متحمل رنج ها و مشقت های فراوانی شد ولی هر یار که سخن از این رویداد بزرگ می شد وی با فروتنی و تواضع و البته حق شناسی و جوانمردی چنین می گفت :(( اگر ملی شدن صنعت نفت خدمت بزرگی است که به مملکت شده ُ باید از آن کسی که اول این پیشنهاد را نمود سپاس گذاری کرد و آن کس شهید راه وطن دکتر حسین فاطمی است که روزی در خانه جناب آقای نریمان پیشنهاد خود را داد و عمده نمایندگان جبهه ملی حاضر در جلسه آن را به اتفاق آرا تصویب نمودند رحمه الله علیه که در تمام مدت همکاری با این جانب حتی یک ترک اولی هم از آن بزرگوار دیده نشد .)) ۱۰
هنگامی که به سمت نخست وزیری رسید به عنوان رییس دولت و مسئول اول اجرایی کشور در اوج قدرت و محبوبیت ُ وفاداری خود به آزادی و دموکراسی و حقوق مسلم مردم را این گونه به اثبات رساند ُ بدون درنگ یعنی به فاصله دو یا سه روز از تحویل پست نخست وزیری در یازدهم اردیبهشت سال ۱۳۳۰ به اداره کل تبلیغات دستور داد هنگامیکه درباره ی وی مطلبی از رادیو پخش می شود ُ الفاظ جناب و یا القاب و عناوین تشریفاتی (که میراث تاریخ استبدادی ماست ) به طور کلی حذف و از به کار بردن چنین کلماتی اکیدا خودداری شود ُ همچنین در نامه ای به شهربانی کل کشور می نویسد :(( در جراید ایران آن چه راجع به شخص این جانب نگاشته می شود ُ هر چه نوشته باشند و هر کس که نوشته باشد نباید مورد اعتراض و تعرض قرار گیرد ُ لیکن در سایر موارد بر وفق مقررات قانون عمل شود ُ به مامورین مربوطه دستور لازم در این باب صادر فرمایید که مزاحمتی برای اشخاص فراهم نشود.)) ۱۱
بعدها این دستور به وزارت دادگستری هم ابلاغ شد .
عموما سو استفاده از احساسات صادقانه مردم و سوار شدن بر موج هیجانات مردمی ُ رویه ای بوده که سیاستمداران به ویژه در کشورهای توسعه نیافته (جهان سوم) همواره از آن برای تحکیم پایه های قدرت خویش نهایت بهره برداری را کرده اند و حس جاه طلبی و قهرمان گرایی نیز همیشه محرک نیرومندی در این راه بوده است . در کشوری که بت تراشی از شمشیر به دستان و سوارگان قدرت و سپس پرستش و شکستن آنها سکه ی رایج تاریخ آن است به مصدق خبر می رسد که عده ای از دوست دارانش قصد دارند برای تقدیر از او مجسمه ای ساخته و در یکی از میادین نصب کنند و او در پاسخ این اقدام به عنوان نخست وزیر چنین پیام می دهد :(( به طوری که در بعضی از جراید نوشته اند عده ای از هم وطنان عزیز در نظر گرفته اند برای قدر دانی از زحمات این خدمتگزار مجسمه ای تهیه نموده و در محلی نصب کنند ... به صدایی رسا که تا پایان عمر و بلکه پس از مرگ من نیز اثر خود را در ضمیر وطن پرستان باقی گذارد اعلام می کنم که به لعنت خدا و نفرین رسول گرفتار شود هر کس که بخواهد در حیات و مماتم به نام من بتی بسازد و مجسمه مرا بریزد ُ زیرا هنوز رضایت وجدان برای من حاصل نشده و آن روز هم که به خواست خداوند این مقصود حاصل شود تازه نشانه انجام وظیفه است که هر کس بدان مکلف می باشد و حقا سزاوار خوش باش و پاداش نیست .)) ۱۲
دادگاه نظامی کودتاگران فصل دیگری از زندگی مصدق را به تصویر می کشد که شنیدنی و خواندنی است . مرسوم است که در دادگاه ها متهمین از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کنند تا حکم سنگینی دریافت نکنند و حتی مسئولیت بعضی کارها را بر عهده ی دیگران می گذارند و یا اعلام بی خبری از آن می کنند و مصدق از این آزمون دشوار و سنگین نیز سرفراز و سر بلند بیرون آمد .او مسئولیت عملکرد تمامی همکارانش را بر عهده می گیرد و حتی از مغضوب ترین فرد دولتش که تحت تعقیب دولت کودتا قرار داشت (دکتر فاطمی) دفاع کرده و می گوید :(( من یک جوانمردی هستم که تمام مسئولیت کار او را در این دادگاه به عهده می گیرم و هر مجازاتی که نسبت به شخص سخنگوی دولت وارد فرمودید من از عهده بر می آیم . )) ۱۳
در همین دادگاه در پاسخ به آقای لطفی وزیر دادگستری خود که همزمان با مصدق در حال محاکمه بود و هنگام بازجویی گفته بود که مصدق به او اعتماد کامل نداشته و او از خیلی چیزها اطلاع ندارد ُ در نهایت ادب و اخلاص و فروتنی می گوید:(( در تمام مدتی که آقای لطفی وزیر دادگستری دولت اینجانب بوده اند نسبت به ایشان کمال اعتماد را داشتم و اگر نداشتم خود را مجبور نمی دانستم که با ایشان کار کنم ُ با ایشان کار کردم و از رفتار ایشان نهایت رضایتمندی را دارم ...جناب آقای لطفی یکی از قضات عالی مقام دادگستری هستند که به پاکی و درستی شهره هستند ُ من فقط یک گله از ایشان دارم و آن این است که فرمودند من نسبت به ایشان اسائه ی ادب نموده ام ُ اولا تصور نمی کنم چنین عملی از ناحیه ی شخص من باشد . بر فرض هم باشد من معذرت خواستم دیگر جا نداشت که با یک دکتر مصدق افتاده این طور رفتار کنند و حق این بود که تا ساعتی که کار ما در زندان تمام نشده از یکدیگر طرفداری کنیم و قدر ایامی که با هم کار کرده ایم بدانیم دیگر عرضی ندارم .)) ۱۴
مصدق در ۱۶ شهریور ۱۳۳۲ در حضور زندانبانان وصیت نامه ای درباره ی افسران تحت تعقیب دولتش که اصولا او دیگر مسئولیتی در قبال آنها نداشت تنظیم میکند و پارسایی و زهد و تقوا و مناعت طبع ستودنی خود را بار دیگر اثبات می کند . او می نویسد :(( ...هر یک از افسرانی که فعلا تحت تعقیب هستند اگر محکوم و از حقوق دولت محروم شوند ُ اولاد من از قیمت خانه ام که دستور فروش آن را داده ام معادل یک سال حقوق دولتی محکوم یعنی از ۲۸مرداد ۱۳۳۲ تا ۲۸مرداد۱۳۳۳ باید به او بپردازند تا بتوانند وسیله معاش تحصیل کنند.)) ۱۵
در دادگاه هنگامی که از سوی سرتیپ آزموده به بی دینی و نا مسلمانی متهم می شود در جلسه ی هفدهم دادگاه نظامی این چنین پاسخ می دهد :(( قبل از اینکه به جواب تیمسار محترم مبادرت کنم باید عرض کنم : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله این شهادتین است که تمام مذاهب اسلام باید بگویند ُ یعنی حنفی و شافعی و حنبلی و مالکی . این چهار مذهب تسنن و هم چنین هر کس که مسلمان است این شهادتین را می گوید ُ یک شهادتین هم مال مذهب شیعه است ُ اشهد ان علیا ولی الله ُ من در این دادگاه اقرار می کنم که مسلمان و شیعه اثنی عشری هستم ُ مسلک من مسلک حضرت سید الشهدا است ُ یعنی آنجایی که حق در کار باشد با هر قوه ای مخالفت می کنم ُ از همه چیز می گذرم ُ نه زن دارم ُ نه پسر دارم ُ نه دختر دارم ُ هیچ چیز ندارم مگر وطنم را در جلو چشمم دارم ُ رسول اکرم فرموده است قم فاستقم . بایست و مقاومت کن ُ حالا من پیروی از مولای خودم را در یک عمر کرده و می کنم و تا نفس دارم دنبال عقیده ی صحیح خود هستم .)) ۱۶
گویی مصدق پیش بینی بسیاری از پیشامدها را کرده بود که این سخنان را نه برای حال که برای آینده و آینده گان بیان می کرد و آشکارا و با صراحت در یک دادگاه علنی شهادتین خود را بر زبان جاری می سازد و مواکدا اقرار می کند که یک مسلمان و شیعه ی اثنی عشری می باشد تا در تاریخ ثبت و ضبط شود و جای هیچ گونه شبهه و تردید باقی نماند .
مصدق در تمام دوران طولانی اشتغال به پست های دولتی و حکومتی اعم از نمایندگی مجلس ُ والیگری فارس و آذربایجان ُ وزارت ُ معاونت وزیر ُ و پست نخست وزیری ُ هیچ گاه حقوق دولتی دریافت نکرد و همه ی آن چه که حق شخصی او محسوب می شد صرف امور خیریه کرد که بیمارستان نجمیه که وقف مادر بزرگوارش بود نمونه ای از این امور خیری بود که او از خود به یادگار گذاشت و کمک به مستمندان و تهیدستان و محرومان که خلق و خوی همیشگی او بود . و این در حالی است که عموما افراد در چنین شغل های مهم که زمینه هر گونه سو استفاده فراهم است نه تنها از حقوق قانونی خود نهایت استفاده را می کنند بلکه با دست یابی به قدرت حکومتی با انواع اختلاس ها و رانت خواری و دست و پا کردن شغل های رنگارنگ برای نزدیکان و پول سازی و پول شویی و زراندوزیُ برای چند نسل پس از خود نیز لقمه های رنگینی از این سفره ی مردم می اندوزند و سیاست در خدمت قدرت و قدرت نردبان غارت می شود .
مصدق در تمام دوران نخست وزیری تمامی هدایایی که به افراد در جهت پیشبرد امور کشور می داد از اموال شخصی خود می پرداخت به طوریکه :(( حتی هزینه سفر خود و فرزندش به آمریکا را برای دفاع از حقوق ملت ایران در سازمان ملل متحد را خود پرداخت کرد و از خبرنگار و هم چنین پروفسور رولن وکیل دولت ایران برای دفاع از قانون ملی شدن صنعت نفت در دادگاه لاهه را خود با هدایای شخصی که چند تخته قالیچه نفیس ایرانی بود تشکر و قدردانی کرد .)) ۱۷
مصدق علی رغم کاریزما و نفوذ بی بدیل خود در جبهه ملی و پیشوایی نهضت ملی ایران هیچ گاه از این جایگاه معنوی که کسب کرده بود در جهت جاه طلبی و اعمال نظر و سلیقه و تحمیل عقیده ی خود استفاده نکرد و آن هنگام که هیات اجرایی سازمانهای اروپایی جبهه ملی ایران طی نامه ای از او درخواست کرد تا برای تضمین آینده جبهه ملی ایران جانشینی را به عنوان رهبر معرفی کند در پاسخ چنین نوشت :(( ... و اما راجع به تعیین رهبر که یکی از خواسته های آقایان است ُ چنانچه در حیات این جانب این کار بشود کسی اطاعت نخواهد نمود و برای بعد از حیات هم شغل رهبری موروثی نیست که کسی برای بعد از حیات خود رهبری تعیین کند ُ تعیین رهبر از حقوق بلا تردید ملت ایران است که هر کس را شایسته دانست عملا رهبر کند .)) ۱۸
دست گیری مصدق از حرمان دیدگان و رنج کشیدگان و مظلومان او را سالک طریقت و عاشقی حقیقتی کرد که جملگی عبادت خالق را در خدمت به خلق و کشیدن دست نوازشی بر یتیمان و گرمی نانی بر سفره ی آنان می دید و در این طریق از هیچ چیز و هیچ کس د ریغ نکرد و در شفقت بر خلق بخل نورزید و کرد آن چه باید یک بخشایشگر می کرد .
او در زندگی اش هیچ گاه مدعی چپ گرایی و سوسیالیسم و ... و هر گونه شعار پر طمطراق نداشت اما هیچ گاه هم با اصول انسانی عدالت خواهی و دادستانی از بیداد ظالمان و شقاوت پیشگان غافل مشد و هر قدم و قلمی که در این راه برداشته می شد مصدق نیز خود را شریک آن می کرد و با کردار خویش سهم خود را ادا می کرد .یکی از این باقیات صالحات او داستان اصلاحات ارضی است که غلامحسین مصدق این گونه از آن روایت می کند: (( احمد آباد روستایی است که پدرم آن را پیش از جنگ جهانی اول از عضدالسلطان خریده بود ُ او حقوق بگیر دولت نبود و مخارج زندگی اش از درآمد و یا فروش همین املاک تامین می شد ُ در احمد آباد رابطه پدر با کشاورزان به صورت ارباب رعیتی نبود ُ با روستاییان دوستی و مراوده داشت ُ آنها را راهنمایی و کمک می کرد ُ برای اطفال به خرج خود مدرسه ایجاد کرد ُ موتور برق خرید و نصب نمود . درمانگاه درست کرد ُ در دوره نخست وزیری با استفاده از قانون اختیارات ُ قانون ۲۰درصد از بهره مالکانه را به نفع کشاورزان تصویب و در احمد آباد اجرا کرد . پس از صدور فرمان اصلاحات ارضی در سال ۱۳۴۰ و پیش از آنکه مامورین وزارت کشاورزی به تقویم و تقسیم روستاهای ساوجبلاغ بین کشاورزان بپردازند ُ پدرم نامه ای به دکتر حسن ارسنجانی وزیر کشاورزی نوشت و درخواست کرد اراضی احمد آباد و دیگر مزارع متعلق به فرزاندنش بین کشاورزان تقسیم شود . طبق مقررات قانون مرحله اول و نیز مرحله دوم احمد آباد و املاک متعلق به ما مشمول مقررات اصلاحات ارضی نمی شد ُ زیرا مالکین آن پدر ُ مادر ُ دوبرادر ُ دو خواهر ُ یعنی شش نفر بودیم ُ مع هذا با تاکید پدرم بر لزوم تقسیم اراضی بین کشاورزان محل ُ املاک مان را داوطلبانه تقسیم کردیم و آنچه از احمد آباد باقی مانده همان باغ بود و خانه ی قدیمی داخل آن که پدر سال های تحت نظر را در آن جا گذراند و در همان جا دفن شد . گذشت و سخاوت و مهر او حتی شامل زندان بانانش نیز در احمد آباد بود و زمستان ها که ده تخته پالتو پشم خریدم ُ یک پالتو را خودش برداشت و دو پالتو را به مامورین ساواک داد و بقیه را هم بین مستندان ده تقسیم کرد . )) ۱۹
یک روح بزرگ در بستر بیماری و مرگ نیز چونان زندگیش باید بزرگ باشد و بزرگ منشانه رفتار کند و به گفته ی شریعتی چونان بمیرد که زیسته است . مرگی که شایسته ی بزرگی هم چون او باشد .
حکایت بیماری و مرگ مصدق از زبان فرزندش دکتر غلامحسین مصدق شنیدنی و عبرت آموز است و خود فصل دیگری از زندگی پر از سختی و پیکار و درس آموز او می باشد . (( هنگام بیماری شدید پدر در آبان ۱۳۴۵ موضوع مسافرت به خارج را با پدر در میان گذاشتم ُ ناراحت شد و با پرخاش گفت ُ چرا به اروپا بروم ؟ پس شماها که ادعای طبابت دارید و در خارج تحصیل کرده اید چکاره اید ؟ اگر واقعا طبیب هستید همین جا مرا معالجه کنید . اگر دروغ است و مردم را گول می زنید حرف دیگری است . وانگهی من با دیگران چه فرقی دارم مگر همه مردم که بیمار می شوند برای معالجه به اروپا می روند ؟ در مورد آوردن پزشک از خارج هم سخت مخالفت کرد و گفت ُ لعنت خدا بر من و هر کس که در این زمان بخواهد مخارج زندگی چندین خانواده این مملکت فقیر را صرف آوردن دکتر برای معالجه من از خارج کند .)) ۲۰
۱۴ اسفند ۱۳۴۵ دکتر محمد مصدق در نهایت انزوا و تنهایی و تبعید و غربت ُ این جهان را برای همیشه وداع گفت و در جایگاه ابدی خود احمد آباد جایی که نزدیک به یک سوم از عمر خود را در دوران زمامداری پهلوی های پدر و پسر در آن به تبعید گذرانده بود ُ آرام گرفت . آخرین خواسته او در آخرین وصیتش نیز هیچ گاه جامه ی عمل نپوشید و او که آرزو داشت در جوار شهدای ۳۰تیر ُ این شهیدان راه آزادی دفن شود ُ دستگاه دیکتاتوری مانع از این خواسته واپسین او نیز شد تا او برای همیشه میهمان احمد آباد و میزبان روندگان به احمد آباد باشد .
در سراسر این زندگی پر فراز و نشیب آنچه ما را به آموختن و فرا گرفتن می خواند ُ طهارت روح ُ عزت نفس ُ مناعت طبع ُ نجابت ُ اخلاص ُ بلندنظری ُ زهد و ساده زیستی ُ پاکی و صداقت ُ ادب و جوانمردی ُ آزادگی و انسان دوستی ُ تواضع و فروتنی ُ جان شیفته ای است که آن چنان زیست که می خواست و آن چنان مرد که شایستگی اش را داشت . مرگی در اوج گسستگی از تعلقات تنگ و زبون دنیوی و آسوده از انجام رسالت خویش در مجاهدت با نفس و شفقت بر خلق و مهرورزی و خادمی برای خلق و میهن عزیزش .
کلام پایانی را از زبان پوینده ی راه آزادی و عدالت خواهی و دانایی پروری علی شریعتی می شنویم که :(( من پرورده ی آزادی ام ُ استادم علی است ُ مرد بی بیم و بی ضعف ُ و پر صبر ُ و پیشوایم "مصدق" ُ مرد آزاد ُ مرد ُ که هفتاد سال برای آزادی نالید ُ من هر چه کنند ُ جز در هوای تو دم نخواهم زد ُ اما من به دانستن از تو نیازمندم ُ دریغ مکن ُ بگو هر لحظه کجایی ُ چه می کنی ؟ تا بدانم آن لحظه کجا باشم ُ چه کنم ؟ ...)) ۲۱
منابع :
۱- خاطرات و تالمات مصدق نوشته دکتر محمد مصدق انتشارات علمی ۱۳۶۶ به کوشش ایرج افشار صفحه ۸۴
۲- مصدق و مسائل حقوق و سیاست . گردآوری زیر نظر ایرج افشار انتشارات زمینه تهران ۱۳۵۸ صفحات ۱۱۳-۱۱۵
۳- همان منبع صفحه ۱۳۲
۴- در کنار پدرم مصدق . خاطرات غلامحسین مصدق انتشارات رسا ۱۳۶۹ تهیه و تنظیم از غلامرضا نجاتی صفحات ۱۶ و ۱۵
۵- همان صفحه ۱۸
۶- نامه های دکتر مصدق . گردآورنده محمد ترکمان نشر هزاران ۱۳۷۵ تهران جلد اول صفحه ۹۴
۷- در کنار پدرم مصدق صفحه ۴۹
۸- نامه های دکتر مصدق جلد دوم صفحه ۲۶۰
۹- نامه های دکتر مصدق جلد اول صفحه ۳۷۷
۱۰- همان صفحه ۳۷۶
۱۱- همان صفحه ۱۶۵
۱۲- چند خاطره ی سیاسی . دکتر شمس الدین امیر علایی . شرکت سهامی انتشار ۱۳۷۰ صفحه ۸۱
۱۳- مصدق در محکمه ی نظامی به کوشش سرهنگ جلیل بزرگمهر انتشارات نیلوفر ۱۳۶۹ صفحه ۴۷۷
۱۴- همان صفحه ۱۵
۱۵- نامه های دکتر مصدق جلد دوم صفحه ۱۶۹
۱۶- مصدق در محکمه ی نظامی صفحه ۴۱۳
۱۷- در کنار پدرم مصدق صفحه ۸۱
۱۸- نامه های دکتر مصدق جلد اول صفحه ۳۱۹
۱۹- در کنار پدرم مصدق صفحه ۱۴۴
۲۰- همان صفحه ۱۵۳
۲۱-مجموعه آثار ۲ علی شریعتی
صرف نظر از نام تاریخی و رسمی و بین المللی خلیج فارس که در اسناد تاریخی و اسناد سازمان ملل نیز آمده است اما مسئله ی دیگر آن است که حتی اگر ما بتوانیم از تعصبات جاهلی و ضد ایرانی اعراب بکاهیم و به آنان بقبولانیم که اختلافات سیاسی و عقیدتی مجوزی برای تحریف تاریخ نمی تواند باشد (که البته با کمال تاسف ما این شیوه ی غیر علمی و غیر تاریخی و ناجوانمردانه را در داخل کشور نیز می بینیم ) حال نامی که قرار است به طور رسمی به کار رود باز شکل معرب و عربی شده ی پارس است که به فارس تغییر داده شده و هم چنان نام دقیق و ایرانی آن مغفول خواهد ماند .
به نظر نگارنده باید بر نام اصیل و درست آن که همانا پارس و خلیج پارس است باید اصرار کرد و در ادبیات داخل کشور نیز باید از واژه ی درست پارس استفاده کرد تا دیگر به آسانی نتوان نام و اعتبار یک کشور و ملت را زیر سئوال برد و تحریف کرد .
کاربرد درست نام ها و واژه ها خود می تواند نگاهبان این مرزها و ملیت ما باشد و بی توجهی به آنها زمینه ی تحریف و تغییر و حتی حذف آنها را پدید می آورد .
اگر فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی (پارسی) در مسئولیت سنگینی بر دوش دارد بکوشد تا از مرزهای هویتی و تاریخی کشور دفاع کند و با سمت گیری درست و استوار بر کاربرد درست نام ها تاکید و اصرار ورزد گام بزرگی در حفظ هویت ایرانی برداشته خواهد شد تا این گونه به سهولت به یغما و تاراج نرود و ایرانی نامی باشد برای فخر آیندگان ما و فرزاندان ما.
۱۷دی ماه هر سال یادمانی است برای تختی . او که ورزش برایش هم شغل بود هم شهرت و محبوبیت ُ چنان این پوسته ی به ظاهر پر افتخار را درید و از دل تاریخ میراثی را در وجودش متبلور کرد که شایسته ی ماندگاری شد .
او تاریخ را گونه ای دیگر ورق زد . در دوران معاصر که رسم محبوبیت در نزد هنرپیشگان سینما و ورزشکاران بود او نشان داد که انسان می تواند و توانایی و شایستگی آن را دارد که به پشوانه ی جوهره ی وجودی خود ماندن را به رسم دیگری بیاموزد و بماند.
برای فهم این ماندگاری در قلب مردم و در دل تاریخ باید به همان مردم و تاریخشان رجوع کنیم. به نظر نگارنده( که افتخار اولین نوشته ام در یک نشریه ی محلی نیز نگاشتن برای تختی بود ) تختی را در سه واژه می توان گنجاند و آنگاه او را تفسیر کرد .
۱-فتوت ۲-میهن دوستی ۳-مردم گرایی
فتوت و جوانمردی به درازنای تاریخ ایران در این سرزمین قدمت دارد و فردوسی پاکزاد با هنرمندی تمام در شاهنامه ی بزرگش آن را به تماشا گذاشته است .از حماسه ی رستم دستان و سیاووش پاک نهاد گرفته تا پوریای ولی ُ از بابک خرمدین تا یعقوب لیث صفار و جمعیت ها و انجمن های جوانمردی که در تاریخ ایران خوش درخشیدند و رسم انسان بودن را به جا آوردند (واستاد گرانقدر دکتر شفیعی کدکنی در کتاب قلندریه در تاریخ به زیبایی آن را به نگارش در آورده است ) .
تختی قدم در راهی گذاشت که چنین روندگانی داشته است . ورود به گود زورخانه و سپس روی به کشتی آوردن ُکه ورزش سنتی و محبوب ایرانیان است. ورزشی که جوانمردی و اخلاق حرف اول و آخر را می زند و اسوه هایی همچون رستم و سیاووش و امام علی که تندیس بزرگ جوانمردی و اخلاق است برای خود دارد.
میهن دوستی دومین ویژگی بزرگ تختی است . میهن دوستی که دارای جهت و آرمان است و هر کس و ناکسی نمی تواند از آن برای خود نمدی سازد و پلکانی برای رسیدن به قدرت و ثروت و شهرت . تختی با پذیرش پیشوایی مصدق و مکتب مصدق برای خود و عضویت در جبهه ی ملی ایران نشان داد که دارای اندیشه و روش مستقل و آگاهانه ای می باشد و میهن برای او یک خاک مرده نیست بلکه میهن و وطن دوستی در زندگی و شیو ه ی زیست او متجلی است و اکنون این مصدق بزرگ است که پرچم سرافرازی میهن را به دوش گرفته است و او نیز نباید از این قافله عقب بماند. در این جاست که با بزرگی دیگر آشنا می شود و آن سید محمود طالقانی است و هموست که تجلی دین انسانی و اخلاق مدارانه است و تختی در این راه گمشده های خود را یافت.
مردم گرایی و مردم دوستی دیگر صفت بارز تختی است . تختی از میان مردم و توده های محروم و درد ستم و فقر چشیده ی جنوب تهران بر خاست و هیچ گاه از آنان روی بر نگرداند و این رسم فتوت و جوانمردی است . هنگامی که به او پیشنهاد می شود در ازای دریافت مبلغ مناسبی در نشریات تیغی را تبلیغ کند پاسخ می دهد که من این محبوبیت را از مردم و به لطف مردم به دست آورده ام و نباید این محبوبیت را دستمایه ی کسب ثروت شخصی برای خود سازم .
واقعه ی زلزله ی بویین زهرای قزوین آزمونی دیگر برای تختی بود تا مردمی بودن و انسان بودن را برای همه یادآور شود و یک تنه راهی قزوین می شود تا از مردمش برای آسیب دیدگان یاری بطلبد. گفته می شود در این زمان پیرزنی نزد او می آید و تختی را که چونان فرزند و محرم خود می دانست از او می خواهد تا چادرش را برای او نگه دارد تا او بتواند روسری و گردن بندش را به تختی هدیه کند.
تختی را در این سه ویژگی جستو کردن بدون فهم اخلاقی تختی ناقص و ابتر خواهد بود زیر بنای فکری و عملی زندگی او اخلاق انسانی ُ مردمی ُ جوانمردانه و صادقانه ی اوست که همه چیز را به محک آن می سنجید و در ترازوی اخلاق ارزیابی می کرد .
تختی با این خصوصیات بود که در برابر ستم و قدرت نه گفت و سر به خواری فرود نیاورد و آری را فقط دربرابر مردمش بر زبان جاری کرد . کسی که در اوج نداشتن و تنگنای زیستن بسیاری را یاور بود و این را به هر روشنفکری نیز آموخت که" مردم" در کلمات و میتینگ ها و نظریه پردازیها خلاصه نمی شود. مردم یعنی دردهای مردم و همدل بودن و همراه بودن با مردم در محرومیت ها و مظلومیت های آنان.
گرچه امروز در بازار دین فروشی انتظار داشتن ادب کلام نیز از ورزشکاران خود حماسه ای بزرگ است اما امید آن را داریم که ورزشکاران و هنرمندان ما شخصیت و ادب فردی (اخلاق و رفتار اجتماعی و جوانمردانه و انسانی را نمی گوییم که دری است کمیاب و یا نایاب ) را به جای آورند و کودکان و فرزندان آینده ی ما اسو ه ها و الگوهای مثال زدنی برای خود داشته باشند.
چه شیونی است در این اندرونی بی مرد
چه ظلمتی است در این شب ُ در این شب دم سرد
سطبربازو مردا
که نعره های تو خواب درخت می آشفت
و زخمه های تو را ه عبور وا می کرد
چه دست کینه وری
شوکران به دست تو داد
بریده باد.